تبليغاتX
*** مزخرفات یک شب نشین***
و اگر کنار هر پله گلدانی سبز بود!
قصه ی رفتن ها انگار با اومدن پاییز گره خورده، رکسانا بهترین دوستم...تنها دوستی که داشتم رفت..از این دیار مرده رفت به جایی که زندگی کنه، رفت که خوشبخت بشه...

رکسانا تنها کسی بود که توی این کشور مثل من بود...تنها کسی که با بودنش تنهاییم رو نمی دیدم...

خیلی دلتنگم...

کلی حرف آماده کرده بودم که بعد این مدت بگم...اما هر چی زدیم پر!

ما میریم یه لیوان قهوه ی تلخ بخوریم و چند خطی بنویسیم و چند خطی بخوونیم...

و عادت کنیم به نبودن عزیزترین دوستمون...شما هم نگران نباشین...عادت که کنم خوب میشم!

پیوست1:

راستی نمی دونم چرا از وقتی دماغم رو عمل کردم برخورد آدما اینقدر خوب شده؟من همونی ام که بودم...هنوزم کتاب خونه ام پر از کتاب های کوچیک و بزرگ هنوزم داستان می نویسم،هنوزم دستبند سبزم رو در نیاوردم..هنوزم و منم و این امید به نویسنده شدن...پس چی عوض شده که همه مهربون شدند؟

پیوست 2:

شروع رویاهای من با سیاست بود،وقتی فهمیدم پدر و مادر نداره بیخیال شدم،دیگه دورو برش نپلکیدم،ما رو چه به این حرف ها،همه ی زندگیم شد نوشتن...نمی دونم چرا حالا همه ی زندگی من با این سیاست گره خورده،حتی واسه خودم شرط گذاشتم اگه چیزی عوض نشه...دیگه تو این دیار بی بارون نمی مونم.....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:20 AM  توسط یکتا  |