تبليغاتX
*** مزخرفات یک شب نشین***
و اگر کنار هر پله گلدانی سبز بود!
برای من خیلی وقته که امید مرده هرچند که توی همه ی این ناامیدی رگه های امید بود...امیدی که دوستام ازش می گفتند تا من رو از اون تنهایی وحشتناک و حس مرگ و خودکشی نجات بدهند...اما خوب می دونم، اگه دنیایی به جز این دنیا وجود داشته باشه که داره، دنیایی که همه چیز من تنها کسی که داشتم و دارم و خواهم داشت، کسی که من از گوشت و خون و تن اش بودم، رفیقم بود، همدمم بود، چیزی بیشتر از یه مادر یه دوست یه همراه بود، درسته فقط ده سال اول زندیگیم رو باش بودم اونم با خاطره هایی گنگ اما همین که نمی شناختمش عذابم میده...پس اگه دنیایی باشه اون هم اونجاست...حتی اکه نصیب من جهنم بشه، حاضرم که برم...من به رویاهام، آرزوهام و هر کوفت و زهر ماری که اسمش هست، نمیرسم...نه ناامیدانه حرف میز نم نه از سر دلتنگیه...من همیشه به زندگی واقغ بینانه نگاه کردم...وقتی مامانم قصه ی سیندرلا رو برام می گفت ازش پرسیدم منم می تونم سیندرلا باشم؟گفت آره تو سیندرلای منی، گفتم: من خوشگل نیستم، موهام زرد نیست چشمام آبی نیست،تازه تو مامانمی من نمی خوام مال تو باشم...

حالا که نیست می فهمم که چقدر حرفمم چرند بود...من عاشقم...عاشق مامانم....کی میگه عشق وجود نداره؟من؟ من غلط کردم با هفت جدم! عاشقی که شاخ و دم نداره...یه قول بهم داد گفت همه چیز درست میشه میریم یه جایی که کسی به جز خودم و خودت نباشه..اما زد زیر قولش...منم وقتی رفت بهش یه قول دادم،« نمی ذارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه»..اما منم زدم زیر قولم...اون روزها وقت وحشت باهام بود..وحشت تنهایی بعد از مامانم کی رو داشتم؟من بودم و یه صحرا، یه دریا تنهایی...

تا شش سال اول وحشت بود اما درکش نمیکردم، کم کم خودش رو نشون داد، من اسیر هیولایی خونخوار تر از همه ی هیولاهای جهنمی شده بودم...تنهایی و هیچکس و هیچ چیز نتونست این تنهایی رو پر کنه...فقط  باعث میشد این تنهایی اونقدر به درون من رخنه کنه تا بشه قسمتی از وجودم تا جایی که از من به خودم نزدیکتر شده قسمتی از روحم...از ده سالگی با خودم عهد بستم، قسم خوردم که کسی رو به جز اون توی دلم راه ندم، هنوز هم پای قسمم موندم...زندگی من هرچه سرشار زیبایی بشه، هرچقدر شادی های من بیشتر بشه، چیزی در روح من وجود داره که آزارم میده...و اون هم نبودن مادرمه...من نمی خوام مادر بشم چون می دونم یه روزی میمرم...نمی خوام یک انسان مثل من این رنج ها رو تحمل کنه...من می خوام تنها باشم نه به خاطر این چیزی که در روحم شناوره، به خاطر اینکه دیدم مامانم چی کشید و چه قدر زرد رفت....

من نمی خوام بیشتر از این زندگی کنم چون ذهنم داره فراموش می کنه، داره توی یه تاریکی گم میشه، هیچ چیزی رو به خاطر نمیسپاره، همون جوری کهخیلی راحت فراموش کرد، بهترین صدای وحشتناک ترین سالهای زندگیش، صدای مامانش، رو فراموش کرد به راحتی خاطره ها هم فراموش کنه، من دارم در غبار زندگیم محو میشم، بدون اینکه کسی بدونه من کی بودم، برام هم مهم نیست، حداقل راحت تر می تونم از این دنیا دل بکنم...

مرگ یک نیرو است، مثل جاذبه زمین که همه چیز رو به طرف خودش میکشه...هشت سال پیش با خودم و خدا یه قرار داد بستم:

1.دلم خونه ی مامانمه و کسی به اون راه پیدا نمیکنه...

2.من تا آخر عمرم تنها زندگی می کنم با یه روح که اگه باشه و یه قاب عکس که هست...

3.من چه سعادتمند بشم چه نشم بیشتر از 34 سال زندگی نمی کنم....

مرگ یه روزی سراغ من هم میاد...هیچ وقت ازش نترسیدم....هیچ وقت..اما همیشه از سایه هایی که اطرافم بود و هست وحشت دارم...سایه مرگ؟فکر نکنم...

بین من و مامانم یه دنیا فاصله است...من این فاصله ها رو باید با پای پیاده برم...تنهایی با پایی که شکسته...هشت سالش رفته تو این مدت از هیچکس کمک نخواستم کسی هم که خواست کمک کنه رو دور زدم...حالا منم که این پایی نشتم...به انتظار پرواز یا بازگشت یه نفس تازه برای رسیدن به همه ی آرزوهای کودکی...

«من این پایین نشستم سرد و بی روح/ تو داری میرسی به قله ی کوه/ داری هرلحظه از من دور میشی/ ازم دل میکنی مجبور میشی/ تا مه راهو نپوشونده نگام کن/ اگه رو قله سردت شد صدام کن/یه رنگه مرده از رنگین کمونم /من این پایین نمی تونم بمونم/منم اونکه تو رو داده به مهتاب/کسی که رو تو می پوشونه تو خواب/ کسی که واسه آغوش تو کم نیست/ می خوام یادم بره دست خودم نیست / تا مه راهو نپوشونده نگام کن/ اگه رو قله سردت شد صدام کن/یه رنگه مرده از رنگین کمونم /من این پایین نمی تونم بمونم»

همش تقصیر این آهنگه است من خیلی هم حالم خوبه، گریه هم نمی کنم،فقط این پایین نمی تونم بمونم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 3:24 AM  توسط یکتا  | 

دوباره دل دردم شروع شد!اما دستم به نوشتن نمی رفت که این درد ها رو بنویسم..حالا می نویسم که مثلاً شما خواننده های(خواننده!) دل تون برای نوشته هام تنگ نشه!

می ترسم...از همه چیز، از خودم گرفته تا خدا، یه زمانی از این می نالیدم که بهم گیر میدن، الان که شدم بچه ی خوب مامان باز هم از یه چیزی ناراحتم...

چند ماه پیش تو وبلاگ یه مطلب آپ کردم«من گم شده ام» اون روزها خیلی از ذهنم وحشت داشتم، حس می کردم مال خودم نبود، بهتر بگم معلوم نبود که توش چی می گذره، ذهنم پریشون بود، گریه های الکی، حرف های نا امید کننده که ته همه شون یه امید کشکی سوسو می زد،یه ذهن رویا پرداز که حتی موقع خواب هم این رویا ها رو فراموش  نمی کرد...رویای قشنگ قبل از خواب با کابوس هایی که تقریباً توی هشتاد درصد شون من می مردم...توی همه شود از یه ارتفاع سقوط می کردم دیشب باز هم دیدم از وسط پله گیر کرده بودم نه می تونستم برم پایین نه برم بالا...باید خودم رو پرت می کردم پایین..که خوشبختانه از خواب پریدم...اما جریا گم شدن...ذهن من یه مدتی فراموش کار بود...به خاطر همین رویا ها تو مغازه با مغازه دار حرف می زد اما برای خودش رویا می ساخت...دوست مدارم بگم این رویا ها چی بودند...رویا ها قسمتی از زندگی خصوصی آدمهاست، تاز ه رویا های من بیشتر به جوک شبیه تا رویا...اما قضیه به اینجا ختم نشد..رویا بازی ذهن من، به حرف زدن رسید، حرف زدن با در و دیوار، با عروسک ها، با هر چیزی که دورو برم بود حتی یه تیکه کاغذ....هر روز جدایی من با اطرافیانم فاصله اش بیشتر می شد... صدا هم عوض شده بود...دوست های قدیمی ایم این رو فهمیدند..خانواده هم چون باهاشون حرف نمی زدم چیزی رو متوجه نشدند...

الان هم از گم شدنم می ترسم به اون حواس پرتی سابق نیستم...اما هنوز که هنوزه قهوه ام همیشه ی خدا سرده! موبایلم همه جا هست به جز سر جاش توی جا موبایلی!لباسام و جورابام گاهی اوقات از کمد بقیه سر در میاره، پول هام رو همیشه می زارم تو جیب شلولرم اما باز هم یادم میره کجا گذاشتمشون..وقتی یادگاری های مامانم رو گم می کنم و دیگه هیچ وقت پیداشون نمی کنم چه انتظاری از من میشه داشت؟!...و همین یک ترس رو به جونم انداخته ترس از گم شدن...من آدم صریح و رک هستم(البته طبق گفته ی بچه های دانشگاه!) پس بهتر صریح تر حرف بزنم...می خوام نویسنده بشم...نه فقط به خاطر علاقه یا این خرده استعدادکی که دارم..به خاطر ترس از محو شدن...با خودم می گم شاید کارم به نویسندگی ختم نشه و بتونم کارهای هنری دیگه هم انجام بدم...اون روز می رسه که روی سنگ قبر من اتوبان رد بشه یا برج بسازن، حداقل اگه توی تمام زندگیم گم شدم، بعد از مرگم بعد از نابودی سنگ قبرم هم چیز کوچیکی از من به جا می مونه...ام بزرگترین ترسم این نیست...من یه دخترم...یه روزی مادر می شم...من که همیشه همه چیز رو گم می کنم، نکنه یه روز بچه ام رو گم کنم...

اما مسئله فقط گم شدن و پیدا شدن نیست...من با خیلی از آدم ها فرق دارم...شادم اما ناراحتم...می خندم اما گریه می کنم...خیلی سعی کردم که نقاب به صورتم نزنم اما نشد...فکر کنم تنها جایی که خودم هستم این جاست توی این صفحه ی مجازی، برای همین بهنرین دوستام همون هایی هستند که اینجا باهاشون آشنا شدم...توی دنیا واقعی هر کسی به خاطر یه چیز میاد سراغم: پول تو جیبم، رفیق شدن با من چون من با فلانی سلام علیک دارم، دم به ساعت دورو بر من چرخیدن چون من جزوه های توپی دارم و......

یه روز یکی از دوستام رفت 360 من رو برانداز کرد...خوشم نمیاد بگم دوستم اما خوب هست دیگه چی کارش میشه کرد اد لیست من رو دیده بود دست گذاشت روی دو نفر و به من گفت:«مردم شانس دارند! توی دانشگاه حتی یه نفر هم پیدا نشده که به تو شماره بده اما اینجا ندیده نشناخته رفیقتن!»...دلم برای مغز فندقی دوستم سوخت...براش توضیح دادم که آقایون محترمی که فکر می کنی رفیق بنده هستند همین جوری به خاطر اینکه یه زمانی مطالبشون رو توی مجله ای که شما بهش می گفتی در پیت، می خوندم و مثلاً طرفدارشون بودم اد من رو قبول کردند!

(دوست من خدا شکر اهل چت کردن و اینترنت نیست اون روز هم اتفاقی به همراه برادرش اومده بود نت وگرنه تا حالا آبروی نداشته من رو برده بود!) از همون روز دوستی ما دو برابر شد..دم و دقیقه این موبایل بی صاحاب زنگ می خورد SMS میومد که ترو خدا شمار ه های این ها رو بگیر...کسی که جز مسخره کردن من کاری بلد نبود حالا من رو با الفاظ عزیزم، فدات شم، یکتا جونم،خانومی، خانوم خوشگله و....خطاب میکرد من هم که از رو، خدا رو شکر هیچ وقت کم نمیارم جوری پیچوندمش که هنوز که هنوزه نتونسته خوش رو باز کنه!(این قضیه هم حالا بماند!)

این ها رو گفتم که بدونید من چه موقع عزیز میشم....

از کجا به کجا رسیدم...

ترس و وحشت! من نگران نیستم فقط می ترسم...هنوز نتونستم برای خودم یه مسیر مشخصی رو پیدا کنم..از یه طرف بهترین انتخاب تنهاییه اما وقتی یه نگاه به گذشته می کنم میبینم این تنهایی چیزی نبود یه حس بد از خودم و آدم ها..تنهایی که با همه ی تنهایی ها فرق می کرد منتظر بود، انتظار کسی رو می کشید که می دونست چند سالی هست زیر یه سنگ سبز خوابه...این تنهایی برای این که انتطارش بیهوده نباشه یک سال سر این مزار سبز نرفت...تا دوباره نخواد که باور کنه مامانش خیلی وقته رفته...تا دوباره  وقتی که به عکس مامانش نگاه میکنه و می فهمه مامانش از این همه گریه نارحته مجبور نباشه عکش رو زیر بلشتش قایم کنه تا نبینتش و خجالت نکشه ،مجبور نباشه برای  هر   7 بار خودکشی دلیل بیاره :«من و هر ثانیه و جنون تو/واسه من همین خیالتم بسه/بذار جاده ها اشتباه برن/ما که دستمون به هم نمی رسه/با حریر پیله های کاغذی/واسه من جاده رو ابریشم نکن/من به پروانه شدن نمی رسم/حرمت فاصله مون رو کم نکن»

همه ی ترس من همینه....تنهایی اگه مامانم بود نمی نرسیدم اما حالا که نیست...من با این تنهایی چه کنم....

این ترس پشت همه ی این شادی هایی که شروع شده و جود داره...و باز هم می ترسم از این که این شادی تمام بشه...اون وقت باید خودم رو از بالای برج پرت کنم پایین و این یعنی خواب زن چپ نیست و کابوس های من حقیقت محضه...مرگ آخرین شادی یعنی مرگ من و همه ی آرزوها و رویاها....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 1:26 AM  توسط یکتا  | 

هیچ وقت از بابام اسمی نبرد من هم نپرسیدم...برایم هم مهم نبود که پدرم کجاست یا کی بوده بزرگتر که شدم بچه های همسایه نه همبازی هام اون بزرگتر هاشون بهم می گفتند حروم زاده ...به مامانم که گفتم یعنی چی گفت یه فحش بدیه، منم تو عالم بچگی باور کردم البتهحس فضولیم گل کردو معنی اش رو پیدا کردم و فهمیدم که منظور اون ها چی بوده سر این قضیه با مامان بحثم شد و مجبورش کردم که بابام روبهم نشون بده...و خوب نه تنها این کار رو انجام داد بلکه خانواده ی پدرم رو هم بهم نشون داد به مادر پدرم جلوی همه گفت:«وقتی نشستی زیر پای پسرت که این دختره به دردت نمی خوره فکر اینجاش رو هم باید می کردی که نوه ات فکر کنه حروم زاده است»...مامانم می گفت با بابام یه اصرار یکی از دوستاش ازدواج کرده مامانم می خواست با برادرش بره آمریکا که با پدرم آشنا میشه همه با این ازدواج موافق بودند به جر مامانم و دایی ام...مامان می گه بابا آدم خوبی بود اما مادرش بهش اجازه نداد که خوب باشه...دست بزن پیدا کرد و هنوز من به دنیا نیومده بودم که از هم جدا شدند...مامانم از اون زن های ثروتمند بود...وقتی من به دنیا اومدم هفده ساله بود نمی دونم چرا به پای من موند...یه دختر جوون و زیبا و پولدار....بعد از اون ماجرا مامانم دعوای سختی با همسایه داشت و تصمیم گرفت که بریم آمریکا پیش دایی...تنها کسی که می تونست بهش پناه بیاره...

8 ساله بودم که اومدیم آمریکا ...دایی ام با یه آمریکایی ازدواج کرده بود و سه تا بچه داشت:ماریا،ماندانا و مانی همه شون به جز مانی از من بزرکتر بودند...من و مامانم با دایی ام همسایه بودیم البته ما یه چند ماهی نیویورک بودیم بعداومدیم سانفرانسیسکو پیش دایی ام، بچه های دایی ام خیلی سعی می کردند با من رابطه ی خوبی پیدا کنند اما من برام سخت بود...مامان با دایی می رفت سرکار...بعد از چند ماه که مطمئن شد دیگه هیچ وقت به ایران برنمی گرده از رفت ایران من رو نبرد تا سریعتر کارش راه بیفته همه چیز رو فروخت و برگشت آمریکا، اینجا یه رستوران بزرگ زد...من بهترین مدرسه رفتم، مثل بلبل آمریکایی صحبت می کردم از همه چیز راضی بودیم من و مامان مال هم بودیم بیشتر از اینکه مادر و دختر باشیم دو تا دوست بودیم دوتا رفیق..با هم می رفتیم سینما پارک، شب ها می نشتیم چت می کردیم ومردم رو می ذاشتیم سر کار! با هم می رفتیم مهمونی مسافرت، کنسرت های جورواجور حتی با هم شیطونی هم میکردیم به هر حال مامانم حق داشت که جوونی کنه اون که جوون بود...من عاشق براد پیت بودم، یادمه یه بار مامان من رو برد هالیوود تا بتونم ببینمش البته وقتی دیدمش دیگه هیچ حسی بهش نداشتم...مامانم خیلی سعی می کرد که من چند تا دوست پیدا کنم با حداقل با بچه های دایی ام بگردم اما نمی تونستم...ماریا 2 سال از من بزکتر بود عشق خوانندگی گیتارالکتریک میزد و با چند تا از دوستاش یه گروه تشکیل داده بود به من هم گفت بیام اما من از موسیقی هیچی نمی دونستم و فقط بلد بودم نت ها رو بگم:«دو ر می فا سل لا سی»البته اگه درست گفته باشم! ماندانا خبرنگار بود 5 سال از من بزگتر بود از 15 سالگی در مجله های محلی کار می کرد الان هم که دارم این رو می نویسم خبرنگار بی بی سی شده! مانی با خواهراش فرق داشت یه جورایی به هم می خوردیم اما به خاطر ترس از جنس مخالف بهش نزدیک نمی شدم...من و مانی با هم به یه مدرسه می رفتیم میومد دنبال من پیدا تا مدرسه می رفتیم مامان می گفت خطرناکه یا باید با سرویس بریم یا خودش ببرمون...اما من پیاده رفتن رو دوست داشتم تازه مدرسه و خونه هم زیاد فاصله نداشت...چند سال اولی که اومده بودم اینجا از مانی دوری می کردم اما کم کم حس کردم که آدم خوبه گاهی به دبگران اعتماد کنه! با این که هم سن هم بودیم اما اون همیشه هوای من رو داشت انگاری یه برادر بزرگتره من از زنداییم خجالت می کشیدم برای همین بیشتر وقت ها اون میومد خونه ی ما ...اما من دوست نداشتم مامان که میومد خونه می رفت...اما اوضاع این طوری نموند مامان سرطان گرفت....بیمارستان بستری شد دکترها نتونستند براش کاری کنند و...یک هفته ی کامل خودم پیشش بودم با هم حرف میزدیم، با اون حالش برام قصه می گفت هر چند که از موندنم راضی نبود اما من هم نمی تونستم ازش جدا بشم...همون جا نماز می خوندم دعا می کردم میگفتم :«خدایا من از این دنیا هیچی نمی خوام من رو بکش اما مامانم رو خوب کن » نکرد،مامان داشت عذاب می کشید ...و من می دیدم...روز آخر گفت:«وقتی که به دنیا اومدی با خودم عهد بستم که بهترین مادر دنیا بشم گفتم برات هر کاری می کنم تا خوشبخت بشی اون موقع هم سن تو الآن تو بودم اما نتونستم به عهدم وفا کنم حالا هم دارم تنهات می ذارم باید با دایی ات زندگی کنی... گاهی به آدم ها اعتماد کن...شکست برای دختر من معنا نداره ...همه ی آدم ها یه جایی از زندگی می افتند ، اگه حتی فلج هم شدی سعی کن بلند شی...بگو من می تونم...من که بودم نذاشتم هیچ وقت بیافتی،وقتی رفتم هم نمی خوام که بیقتی...»،می خواست با دایی ام هم حرف بزنه که فقط تونست بگه«یلدا» و بعد...من بهترین رفیق دنیا رو از دست دادم...تنها کسی که داشتم همه ی خاطره های من با مامان بود، همه جا بوی مامان رو میداد هرجایی که یم رفتم یاد مامان راحتم نمی ذاشت...شب تا صبح گریه می کردم حتی با دیدن عکس بچگی هام هم گریه ام میگرفت چرا مامان منی که از همه تنها تر بودم باید میر فت..خدای من کجا بود؟...

من با خانواده ی  دایی ام زندگی تازه ای رو شروع کردم...ماندانا لندن زندگی می کرد...ماریا هم لس آنجلس...اتاق اون ها شد برای من درست روبه روی اتاق مانی....زن دایی هوای من رو داشت مثل مامانم با من رفتار می کرد اما جای اون رو نمی گرفت...افسردگی من شدید تر شد...مدرسه نمی رفتم اگه هم می رفتم مدام گریه می کردم...قرص های مسکن مصرف کردم از استامینوفن ساده شروع شد تا به ترامادول رسید...مانی فهمید من رو برد دکتر...بهم خیلی نزدیک شده بود..من نمی خواستم اما اون اصرار داشت که از من مراقبت کنه...برای این که از فکر مامان بیام بیرون و توی خونه نمونم تا فکر نکنم و یاد گذشته ها نیافتم میبردم بیرون ...حالم کم کم خوب شد...رفتم مدرسه مانی به همه گفته بود که من دوست دخترشم به خاطر همین خیلی از دختر ها باهام چپ شدند ..بچه ها می دونستند که مادرم رو از دست دادم همه باهام خوب بودند به جز خاطرخواه های مانی...مانی پسر جذابی بود چشم های درشت آبی،موهای مشکی، پوست سفید، قد بلند و هیکل رو فرم! به دختر ها حق می دادم که بهم بگن لقمه ی اندازه ی دهنت بردار من برعکس مادرم زیبا نبودم نه دماغم زشت بود نه چشمم چپ! اما زیبا نبودم از بچگی هم یکمی چاق بودم البته اون موقع از بس غذا نخورده وبدم کمرم شده بود اندازه ی کمر لوک خوش شناس! محیط مدرسه با اون حرف ها برام عذاب آور شد به مانی گفتم که بهشون بگه بین ما هیچ رابطه ای نیست و واقعاً هم نبود گاهی با هم می رفتیم سینما، رستوران، کافی شاپ....اما دوست دخترش نبودم...دبیرستان رو با زور دایی و زن دایی تمام کردم ...مانی پاش رو کرد تو یه کفش که با من میره دانشگاه اگه من نرم اون هم نمیره...این یکی برام غیر قابل تحمل بود ...بهش گفتم از رفتارش خسته شدم...

-ببین رفتار یو به نظر میرسه که من رو دوست داری ...

من تورا علاقه نداشت...-

انگاری یکی یه پارچ آب سرد ریخت روم...باورم نمیشد....همیشه فکر می کردم که اگه کسی توی دنیا من رو دوست داشته باشه مانیه اما...

-من هم گفتم این جوری به نظر میرسه...اوگی...پس یو میری کالج  و من هم اینجا می مونم...و برای ددی ات هم شرط نمی ذاری...

- یلدا...من دروغ گفتم من  نتوانست بدون تو زندگی کنم...

What?-

-هیچ وقت کسی رو مثل تو ندیدم ...با همه فرق کردی...

-داری ،نه، کردی..

-اوگی ...اگه بهت نگفتم چون فکر می کرم که خودت می دونستی...

-ما حتی نمی تونیم با هم دوست باشیم...به هم نمی خوریم و باید این رو قبول کنی...

-ددی هم می دونه که من تو رو دوست دارم...می خواست که خودم به تو بگم...ما با هم ازدواج می کنیم و میریم جایی که هیچ کدوم از اون خاطره های بد نباشه...

-یادته برات یه شعر خوندم که مال فروع فرخزاد بود...

- من همه ی شعرهاش رو خوندم اگه یک بار به اتاقم می یومدی میدیدی...

-اونی که من برات خوندم،«تنها صداست که می ماند» آخر شعر که میگه...

-«مرا به زوزه ی دارز توحش در عضو جنسی حیوان چه کار/مرا به حرکت حقیر کرم در خلاً گوشتی چه کار/مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است/تبار خونب گل ها می دانید؟»

-چه خوب حفظش کردی!

-تو مشکل جنسی داری درسته؟

-نه

-چرا داری...من به تو خیلی نزدیک شدم ...دستت رو می گرفتم وقتی گریه می کردی بغلت می کردم اما تو من رو پس می زدی...هر دختری که بود واکنش نشون میداد...متوجه این عشق می شد اما تو نه...تو همیشه با نفرت دسن رو پس میزدی..سرم داد می زدی که نیاری به آغوش پر دغدغه ی من نداری...اما داری..

سرش داد کشیدم: نه ندارم و نه خواهم داشت...

-غم مرگ عمه تو را خورد کرده و بیشتر از این هم می کنه تو نیاز به کسی داری که همراهت باشه کمکت کنه...تو حتی به روانشناس های زن هم اعتماد نداری...تو به هیچ چیز اعتماد نداری...چرا تو که زندگی خوبی داشتی؟

-زندگی خوب؟ کدوم زندگی؟ کدوم اعتماد وقتی یه مرد عوضی آشغال میاد میگه من تعمیر کارم من در رو باز می کنم...به من تجاوز می کنه...چه جوری به آدم ها اعتماد داشته باشم...من باکره نیستم 12 ساله که نیستم مامان هم می دونست ...چی کار باید می کرد شکایت کنه؟از کی؟از کسی که ندیدم چون چشمام رو از ترس بسته بودم و مدام جیغ میکشیدم و توی اون خونه ی لعنتی کسی صدام رو نمیشنید...تا حالا کسی بهت تجاوز نکرده که بدونی چه حسی دارم...من هم می خوام تنها باشم...تنهای تنها..بدون تو و امثال تو...تو هم یه مردی مثل همه ی اون های دیگه که حتی به یه بچه ی شش ساله هم رحم نمی کنند...همه تون مثل هم هستین...بی رحم وبی احساس!

But…._

-اما بی اما من از اینجا میرم تا من رو فراموش کنی و به زندگیت برسی و دخترهای خوشگل از دوریه تو نمیرن!

-تو نمیری من نمیذارم برگردی ایران...

-برنمی گردم ایران...اگه اینجا به چند نفر می تونم اعتماد داشته باشم اونجا به بابام هم نمی تونم اعتماد کنم...اما اینجا هم نمی مونم تا باعث آزار تو بشم...تو خیلی خوبی اما«من لایق تو و عشق تو نیستم»

مانی به دایی راجع به اون قضیه چیزی نگفت، من رفتم استرالیا و دایی هر ماه پول رستوران رو برام میفرستاد برعکس چیزی که فکر می کردم نتونستم مانی رو فراموش کنم اما دلم نمی خواست کسی به غیر از مامانم رو تو دلم راه بدم...عصبی شده بودم تند تند پلک میزدم از خونه بیرون نمیرفتم با کسی حرف نمی زدم خوب کسی هم نداشتم که بخوام باش حرف بزنم فقط با عکس مامانم حرف میزدم...نتونسنم دووم بیارم....یعنی نمی تونستم دیگه زندگی کنم...رگ ام رو زدم مطمئن بودم کسی پیدام نمی کنه...اما  از شانس بد من همسایه که در مورد من شک کرده بودند همون ساعت به پلیس اطلاع دادند که یه دختر مشکوک اینجا زندگی می کنه از خونه نمیاد بیرون...پلیس من رو نجات داد ...مامانم می گفت کسی که خودکشی می کنه اگه زنده بمونه یعنی خدا در این دنیا راه بهتری رو براش فراهم کرده...همسایه ها انگار دایی ام رو پیدا کرده بودند...مانی اومد من رو برگردوند سانفرانسیسکو..البته من چند سالی به خاطر شرایط روحی که دکتر ها کشفش کرند! در بیمارستان روانی بستری بودم ...افسردگی شدید، گریه ی مداوم، خود زنی، خودکشی هم که داخل پرونده ام بود و به اعتیادم هم پی برده بودند...برای همین از مسکن و آرامبخش خبری نبود...

بعد از 4 سال و سه ماه و دو هفته و پنج روز من مرخص...نه...آزاد شدم...همه اون شب ها،شب یلدا بود طولانی ....فکر کردم مانی ازدواج کرده اما انگار سر سخت تر از این حرف ها بود...رفته بود ایران درس خونده بود..می گفت درسته که پسرهای اونجا حتی به خودشون هم پایبند نیستند چه برسه به عشقشون اما من یک دو رگه ام که از این دورگ فقط عشق رو به ارث بردم! نمی دونستم باید چی کار کنم...قبول کردم...

یک سال اول مانی حتی جرئت نداشت بهم نزدیک بشه اتاقمون از همون اول جدا بود حالا ده سالی میشه که از ازدواج ما می گذره، بچه نداریم و هنوز اتاق من و مانی جداست و به سختی بهش اجازه می دم که بهم دست بزنه...دارو هم مصرف می کنم اما گاهی مواد شیمیایی احساس آدم رو تغییر نمیده...با این حال من و مانی همدیگه رو دوست داریم و همین برای هر دوتامون مهمه..مانی میگه:« وقتی حرف از عشق باشه، دستش خود به خود میاد».

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 4:7 AM  توسط یکتا  | 

همیشه از همه چی عقب می افتام...انگار ساعتم از ساعت دنیا عقبه...زندگی من این جوری آغاز شد...

قرار بود مامانم سزارین بشه و من به دنیا بیام..اما نشد و من یک ماه بعد به دنیا اومدم...به خاطر سفر های مامانم و بابام یک سال دیر تر رفتم مدرسُ به خاطر علاقه نداشتن به درس دوسال بیشتر طول کشید تا دانشگاه قبول بشم بعد هم انصراف دادم....

اما اوج زندگی من از این جا شروع شد که وقتی ده ساله بودم پدر و مادر ازجدا شدند و مامان رفت پاریس بابا هم رفت آمریکا...کسی رو توی ایران نداشتم به جز دایی ام که به لطف زنش من رو که فقط یک بچه 10 ساله بودم از خونه اش انداخت بیرون..تنها نکته ی خوب اون اوضاع این بود که مامان و بابام هر ماه پول به حسابم می ریختند..وقتی که رفتند قد خون ادمیزاد برام پول گذاشتند...تا صبح دم در خونه ی داییم موندم...بهش گفتم برام حداقل یه خونه بخره، گفت:زنش بیچاره اش می کنه، گفتم: پول دارم...قبول کرد...۵ سال از تنهایی من توی می کذشت و من شب ها کابوس های داد و فریاد مامان و بابام رو می بینم...هر چند از تنهایی خودم می ترسیدم اما ته دلم خوشحال بودم که دیگه اون جیغ و داد ها رو نمی شنیدم، دیگه رختخوابم رو خیس نمی کردم...دیگه کمرم از بس که قوز کرده بودم و گوش هام رو گرفته بودم درد نمی کرد... 

الان یه ده دوازده سالی از اون موقع می گذره...نمی دونم با کدوم معجزه مامان و بابا هنوز من رو به یاد دارند و برام پول می فرستند...البته خود من هم کار می کنم، هر کاری که بتونم...اما به خاطر همین که همیشه عقبم اخراج می شم...حتی همسایه ها هم تو ای چند سال به من توجهی نکردند...توی مدرسه هم کسی با من دوست نشد...

صبح ساعتم رو می ذارم سر 6 اما همیشه ساعت 8 سبح بیدار میشم...البته این قکر کنم به خاطر اینه که شب ها خوابم نمیبره...قهوه که درست می کنم می زارم جوی تلویزوین یا جفت کامپیوتر اما بعد میرم سراغ یه چیز دیگه و به کل فراموش می کنم...همیشه قهوه هام رو سرد می خورم حتی به قهوه ام هم دیر میرسم...

زندگی عجیبی دارم یه دختر تنها که هیچ دوستی نداره ...و یه دنیا ی عجیب و غریب...برای موندن و این دنیا دلیلی ندارم حتی انگیزه ای هم ندارم...تا الان هم نمی دونم برای چی زندگی کردم..چندبار سعی کردم با قرص خود کشی کنم اما نشد نتیجه اش اعتیاد شد به قرص های مسکن. از زندگی خودم خنده ام میگیره یه دختر میلیاردم که توی یه آپارتمان کوچیک با کمترین وسایل زندگی می کنه..نه دوستی نه فامیلی نه آشنایی تنهای تنها..حتی مادر و پدرش هم یادش نمیاد...بعضی وقت ها فکر می کنم که باید همه ی این پول ها را رو بدم به کسی که نیاز داره اما بعد به روزی فکر می کنم که کاری ندارم اون موقع از کجا پول در بیارم..گاهی اوقات می زنه به سرم که ماشین بگیرم و تو خیابون ها بچرخم اما نمی تونم از بچگی از آدم ها فراری بودم....هنوز هم با کسی غیر از خودم نمی تونم حرف بزنم..آها یادم نبود با عروسک های بچگی ام هم حرف می زنم...بعضی وقت ها می زنه به سرم که رو کنم پولدارم اون وقت شاید ۴ نفر پیدا بشه که به خاطر پولم بیان طرفم و من از این تنهایی در بیام یا مثلاً ازدواج کنم...ولی...نمیشه...تو این چند سال تنها آرزویی که با خودم یدک کشیدم آرزوی مادر شدن بود...الان هم گاهی اوقات تصمیماتی می گیرم که..بگذریم...خوب...فکر می کنم از طریق لقاح مصنوعی شاید بتونم بچه دار بشم...اما توی جامعه ای زندگی می کنم که هر چقدر هم تو رو کسی نشناسه باز هم حرف پشت سرم زیاد میشه...یا اگه بچه ام بزرگ شد گفت بابام کو من چی بش بگم...اما باز هم با نگاه به گذشته ی خودم...این آرزو رو خفه می کنم و خ.دم رو با این راضی می کنم که زندگی رو به راهی نداشتم پس نباید انتظار داشته باشم مثل بقیه دختر ها مامان بشم...البته این افکار فقط برای رهایی از تنهاییه همین و بس..به هر حال من هم مثل همه ی آدم ها سرگرمی هایی دارم...پازل!...همه ی خونه پر از پازله..پازل ده تیکه تا دوازده هزار تیکه ای! تنها زمینه ای که توش باهوشم!

وقتی پازل بازی می کنم فکرم بسته می شه... دیگه هیچ کدوم از اون فکرهای آزاردهنده و مسخره نمیاد سراغم..به این فکر نمی کنم که چرا همه ی دختر ها حداقل برای یک بار هم که شده یکی اومده تو زندگیشون اما من نه...به این فکر نمی کنم که چرا من؟چرا زندگی من باید این جوری بشه؟ به این که آیا خدایی هست؟اگه هست پس کجاست؟چرا خودش رو نشون نمیده...به این که اخر این تنهایی کجاست؟کی تمام میشه؟

                                                              ***

این اولین باریه که وقتی پازل درست می کنم فکر می کنم و با خودم حرف میزنم...این پازل هم تمام شد...شکل یه خونه است وسط جنگل ..یه خونه یخراب شده که یکی از بالای یه تپه داره نگاهش می کنه...آخرین پازل هم تمام شد....چقدر دلم می خواد الان برم رو پشت بوم...

از این بالا همه چی قشنگه...هیچ غم و غصه ای پیدا نیست...آدم ها همه خوب و مهربون هستند...

حالا دوست دارم پرواز کنم....

فکر کنم تنهاییم تمام شد...لیولن های قهوه توی خونه سرد شدند و من بازم یادم رفت که قهوه ی گرمم رو بخورم...مامان و بابا هم فقط پول کفن و دفن من رو فرستادند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 7:1 PM  توسط یکتا  | 

هیچ وقت به عشق فکر نکردم، اصلاً به هیچ نوع عشقی اعتقاد ندارم، عشق وجود ندارد اگه هم باشه برای چند روزی بیشتر نیست، مجنون و لیلی، شیرین و فرهاد این ها همه اش قصه است ، به چشم چند تا از این عشق ها رو دیدیم؟ هیچ کس کسی را به خاطر خودش دوست ندارد، بلکه به خاطر چیز هایی که طرف مقابل دارد، دوست دارد.«ما در قبال چیزی که می دهیم باید ببینیم شما چه امکاناتی دارید». اصل دنیا همین است، حتی مادرها هم گاهی فرزندانشون رو برای چیزهایی که آنها دارند دوست می دارند نه به خاطر اینکه فرزندانشان هستند....به هر حال هر عشقی اگه هم وجود داشته باشه، که نداره،یه روزی می میره...

مادربزرگ می گفت مادر و پدرم هیمدیگر را بی حد و اندازه دوست داشتند، پدرم به خانواده اش پشت کرد و مادرم از دانشگاه گذشت، اما بعد از تولد من انگار با هم نساختند و تنها راهی که برایشان مانده بود طلاق بوده و بس. پدرم که خطبه ی طلاق خوانده نشده ازدواج می کند، مادرم هم یکی دوسالی جوانی اش را به پای من می ریزد اما بعد متوجه می شود که بچه را همیشه می توان داشت اما جوانی و زیبایی و سرکشی را نه، و لازم نمی بیند که برای بچه ای که جز ضرر چیزی به ارمغان نمی آورد خودش را تباه کند. او هم با مردی ازدواج می کند که برعکس پدر پولدار و متشخص است، شعر نمی خواند، سیگار نمی کشد و خانواده دار است،(مادرم که اوضاع پدر را می دانست چرا با او ازدواج کرد و عاشقش شد؟خدا می داند!)، اما خوب این مرد جنتلمن مادرم را بدون من می خواهد و مادرم از خدا خواسته  به دنبال سر به نیست کردن من در سلول های مغزش به جستجو می پردازد! من را در پارک رها می کند، بهترین کار ممکن. این صحنه را به وضوح به یاد می آورم، وقتی آن مرد مرا در آغوش می گیرد می بوسد و به کلانتری تحویل می دهد من یک هفته مهمان یتیم خانه می شوم و بعد مادربزرگ مرا پبدا می کند، به مادرم می گوید دیگر حق ندارد وارد خانه اش بشود و برود به جهنم!شیرش را حرامش می کند و مرا تا سن 21 سالگی بزرگ می کند و بدون خداحافظی مرا که تنها ترین تنها بودم با همه ی غم هایم تنها می گذارد و به سوی خداوندی می رود که برای من خدایی نکرد،دلم تنگ می شودبرای مادربزرگی که گاهی خودش گرسنه می خوابید تا من سیر بمانم، در فقر قابل تحمل زندگی کردم اما حسرت چیزهای زیادی در دلم ماند...

جامعه شناسی خوانده ام و خبرنگار هستم گاهی هم به صورت خصوصی تدریس می کنم، در یک آپارتمان کوچک زندگی می کنم و همسایه ها با من رفتار خوبی ندارند، به جز همسایه طبقه ی بالا که نمی دانم چرا با من خوب است و خیلی علاقه دارد تا من را به عقد پسرش درآورد! من تا به حال به ازدواج فکر نکرده ام، برایم مسخره است و غیر قابل هضم، همیشه با خودم می گویم مادر و پدرم که این قدر همدیگر را دوست داشتند کارشان به طلاق رسید پس کار من به کجا می رسد که تا به حال حتی به کسی علاقه پیدا نکرده ام چه برسد یه این که عاشق هم شوم و چه طور می توانم با پسرهمسایه زندگی کنم وقتی ازش تا سر حد مرگ تنفر دارم!

وقتی که از بچگی به هیچ پسری اعتماد نداشتم و بعد از کلی درس خواندن و تهیه ی گزارش های ویژه از آدم ها و زندگی شان ،دیدم که اصلاً نمی توانم که به کسی اعتماد کنم وقتی در بین این همه پسری که می شناختم تنها یک نفر به دخترها به عنوان ابزاری برای خوش گذرانی نگاه نمی کرد، وقتی حرف همه شان این بود که:« پول که داریم تا آخر عمر بیمه ی جیب بابامونیم داف هم که همه رغمه هست ماشین هم که داریم پارتی مون هم به راست مگه مغز خر خوردیم بریم ونگ ونگ یه بچه رو بزاریم روی نرومون!» بعضی وقت ها فکر می کنم نباید جامعه شناسی می خوندم و سرم رو تو هر سوراخی می کردم، اما خوب خوبی این قضیه اینه که به همون نسبتی که از پسر ها بدم می یاد از دختر بودن خودم هم خجالت می کشم وقتی می بینم دغدغه ی همه شون ازدواجه، اونم با یه آدم پولدار مهم نیست سنش چقدر باشه البته اونقدر ها هم پیر نباشه بهتره، وقتی با دو تا ار همین داف ها حرف می زنی و ازشون می پرسی چرا می گن وقتی می سازنت چرا دیگه نداره! از خودم متنفر می شم...بگذریم این ها را گفتم تا بگویم حتی به خودم هم اطمینان ندارم....

3 ماهی از فوت مادربزگ می گذرد و من به این فکر می کنم که زندگی کردن انگیزه می خواهد من که در این دنیا جز او چیزی برای از دست دادن نداشتم حالا به امید که و چه، به این زندگی فلاکت بار ادامه دهم ، خودکشی دل و جرئت می خواهد که من ندارم اگر به انتظار مرگ طبیعی هم بنشینم می ترسم که حالا حالا ها به سرغم نیاید...

در همین افکار مردن و مرگ هستم که یک دفعه یک زنی می آید...یعنی...

مادرم می آید می گوید اسم مرا در یکی از مجله ها دیده که  از من تعریف شده برای گزارش های خاص و استثنایی ام! گزارشاتم را خوانده و حس می کند که من اینجا دارم تلف می شوم می خواهد مغزم را فراری دهد من نمی گذارم و به خانه ام راهش نمی دهم من این زن را نمی شناسم، هر چند که شبیه عکس های جوانی اش است و زیبایی اش با جراحی پلاستیک هایی که بر روی صورتش انجام داده تغییر نکرده است همه مادر ها پیر می شوند اما او جوان تر از من به نظر می آید...

امروز زنگ می زند و می گوید این جا ها را نمی شناسد یا یک جایی را مشخص کنم یا بیایم هتلش می خواهد با من حرف بزند و توضیحاتی بدهد می گویم همان پارکی که مرا آنجا گذاشتی و رفتی خوب است؟میشناسیش دیگر؟من که خیلی خوب انجا را می شناسم! ناراحت می شود، برایم مهم نیست نیش خود را زده ام بر خلاف میل باطنی ام می روم تا کمی از عقده هایم را برسرش خالی کنم...به همان پارک می رویم، راضی نیست اما بهش گفته بودم یا آنجا یا هیچ جا، به اجبار قبول کرد....

-برای همه کارهایی که کردم و آمدنم دلیل دارم اما فقط یه فرصت می خوام که بگم اماتو که بهم این فرصت رو نمی دی و یک طرفه به قاضی میری...

-اگر مادر بزرگ میراثی داشت فکر می کردم که برای اون اومدی!

-برای میراث اومدم اما میراث خودم نه میراث مادرم، به دنبال تو، پاره ی تنم!

-آدم پاره ی تنش رو وسط پارک ول نمی کنه تا طعمه ی گرگ ها بشه!

-من مراقبت بودم حواسم بود که یه آدم درست و حسابی بیاد سراغت ...

-نصف دزدها، قاتل ها، معتادها، بچه باز ها و آدم های ناجور و خلاف ظاهر درست حسابی د ارند...

-وقتی بوسیدت با خودم گفتمشاید بچه نداره و تو رو بزرگ می کنه، بردت کلانتری خیالم راحت شد سرپناه داری...

- اگه هیچ وقت کسی نمی یومد سراغم من رو به امون خدا ول می کردی و می رفتی نه؟

-نه، می بردمت...

- به دنبال یه فرصت بهتر، شاید هم با شوهرت نقشه می کشیدی تا سر من رو بکنی زیر آب مگه نه؟

- من هم آدم بودم...

-از آدمیت حرف نزن چون همون قدر که سگ حق داره انسان باشه تو هم حق داری!

- من مادرتم با من حق نداری اینطوری حرف بزنی...

-فعلاً تنها کسی که این جا حق داره منم نه تو!

- اما من مادرم باید...

- باید چی؟انقدر نگو مادر مادر آره مادری اما نه مارد من مادر بچه های شوهرت نه من، تو برای من خیلی وقته که مردی...تو یه مرده ای این رو می فهمی؟مرده...

- حداقل بزار کمکت کنم تو جوونی، نباید سختی بکشی مثل من، باید خوشبخت بشی...میریم اونجا با خواهر و برادرت،پدرت...

-خفه شو..دهنت رو ببند…کدوم پدر؟شوهرت رو می گی؟ می خوای چی کار کنی؟کمکم کنی؟نمی خوام!

-می خوام سرو سامونت بدم بذار این یه کار رو انجام بدم ... تا بار گناهام کمتر بشه بگم برای یه دونه دخترم یه کاری کردم و مردم!

- شما که حالا حالا ها مونده تا مردنتون! نمی خواد  من  رو سر و سامون بدی..تازه مگه تو آمریکا زندگی نکردی؟ با فرهنگ اونحا بچه هات رو بزگ کردی .. پدر و مادر هازیر پروبال بچه هاشون رو تا 18 سالگی می گیرن..بعد از اون بچه ها خودشون به فکرسروسامون می افتن...اون موقع که باید مادری کنی نکردی از حالا به بعد هم نکن و نگران نباش، من بلدم چه جوری راه برم که زمین نخورم ...الانم از این جا برو چون من نمی تونم تضمین کنم که رفتارم رو کنترل کنم و بلایی سرت نیارم...چیزی برای از دست دادن ندارم با کشتنت احساس بهتری هم پیدا می کنم...

-وقتی سرت حامله بودم گفتم بچه ام میشه غمخوارم ....اما نمی دونستم یه خونخوار به دنیا آوردم...

می خندم و می گویم: خونخوار اسم قشنگیه! خونخوار چه باحال !

-با من میای؟

- تا جهنم آره اما تا بهشت نه!

-بهشت زیر پای مادر ان است

-به خودت مطمئنی که میری بهشت؟

-نه

-خوب به هر حال تو یه گناه بزرگ کردی ... من رو به دنیا آوردی باعث بدبختی یه انسان شدی...گناه بزرگیه خیلی بزرگ

-مادر شدن گناهه؟همه دوست دارند مادر بشن؟

- به خاطر خودخواهی تو من این همه رنجح رو تحمل کردم ...من زجر کشیدم تا تو مادر بشی بعد یه شوهر توپ و هوا بزنی و الفرار! همه ی مادر ها خود خواهند اون ها به خاطر عشق مادر شدن عشقی که وجود نداره بچه هایی رو به دنیا می آرن که جز زجر کشیدن چیزی نصیبشون نمی شه...کی گفته بهشت زیر پای شماست؟ جهنم هم از سرتون زیاده...

می دوم اونقدر می دوم تا به جایی می رسم که نمی دونم کجاست..شب نمیرم خونه و کوچه پس کوچه می چرخم...صبح بهترین راه ممکن رو برای خودکشی پیدا می کنم،سم!

تمام شد من مردم....

بهشتی هم که شدم...اما نه اینجا بیمارستانه و این نور چراغه!

کی من رو نجات داد...سرم رو می چرخونم یه خانم با یه آقا...چقدر آقاهه آشناست...

-بهوش اومدی؟

با تعجب نگاهش می کنم...

-برات همه چیز رو توضیح می دم...من رو می شناسی؟ من همونی ام که توی پارک تو رو پیدا کرد

-چرا نذاشتی بمیرم؟۲ بار من رو نجات دادی...

-و هر ۲ بار به خاطر امیر بود بار اول من پدر بودم و نمی تونستم ببینم که یه بچه گم شده بار دوم هم امیر خواست باهات صحبت کنم و دیدم که ...تو باید زندگی کنی غیر از خدا کسی حق نداره زمان مرگ آدم ها رو تعییین کنه...

                                                                   ***

مادرم را دیگر ندیدم،نه سراغم آمد و نه من سراغی ازش گرفتم...

 با امیر به اجبار پدرش ازدواج می کنم..دوستش ندارم اما از زندگی ام راضی ام امیر خیلی سعی می کند تا عشقش را به من نشان بدهد اما هر بار یک گندی می زند که منجر به دعوای ما می شود با این وجود مرا تحمل می کند.بهش می گویم که مرا از سر ترحم در خانه ات نگه ندار می توانی آزادنه طلاقم بدهی من هم خوشحال می شوم. اما هر بار که این حرف را زدم امیر به« شیدا» دختر دوساله مان اشاره می کند و می گوید باشد اگر می خوای شیدا مثل تو با عقده بزرگ بشود طلاقت می دهم...و همین شیدایی، من را به زندگی امیدوار می کند معنای عشق را فهمیدم و مادر شدنم را دوست دارم اما هنوز با عشق امیر مشکل دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 2:43 PM  توسط یکتا  | 

سلام... برگشتمبابا شماها هنوز من رو نشناختید که یه ادم قاطی هستمُ اگه امروز بگم میرم فردا برمی گردم!...گفتم که دست خالی نمیام فعلاْ یکی از داستان کوتاهام رو بخونین تو روجون...       دوست دخترت..نه پسر..نه ...چیز...این...همون خواهر مادرتون! نظر بدین که بدونم می تونم خبر مرگم برم نویسنده بشم یا نه!

                                                           ***

دوسش نداشتم، نه که نداشتم، اوایل بهش هیچ حسی نداشتم ، حتی بعضی وقت ها تو ذوقش هم میزدم مثلاً میدیدم که داره نگام می کنه بهش اخم می کردم یا می رفتم با یه دختر دیگه حرف می زدم. توی یه دانشگاه درس خوندیم، اصلاً توی دانشگاه همدیگه رو دیدیم. اون ترم یک بود من ترم سه، اون کامپیوتر می خوند من عمران، اون یه دختر آروم و مهربون که بعضی وقت ها زبونش می شد مثل یه مار بوآ سمی و خطرناک، اما من یه پسره علاف و بیکار که هر دفع یه دختر بلند می کردم...

قصه ما از اینجا شروع شد: دوترم نیومد دانشگاه، دوستاش می گفتند بی خبر رفته ما هم ازش خبری نداریم، بچه ها می گفتند انصراف داده رفته هنر خونده آخه همه ازش شنیده بودند که می گفت:« تو سر سگ بزنی مهندس کامپیوتر در می آد!»  البته همه می دونستند که کتابش چاپ شده، بعد از چاپ کتابش رفت، کسی نمی دونست کجا، اما می گفتند هیمن جاست کلاسش بالا رفته دیگه این دانشگاه رو تحویل نمی گیره!

بعد از دو ترم اومد می گفت تهران بوده اما نگفت چرا، چی کار کرده؟ براچی رفته؟فقط گفت رفته. از اومدنش یه یک ماهی گذشته بود که یه روز اومد پیش من گفت:« می خوام فیلم کوتاه بسازم من و دوستام بچه های دانشگاه نیستند، اگه به تو گفتم به خاطر این بود که تیریپت به نقشی که می خوام بازی کنی می خوره.» گفتم چه نقشی؟ گفت:« ساده است نقش خودت، یه پسری که هر دفعه یکی رو بلند می کنه! فکرات رو بکن اگه خواستی بیای من فردا و پس فردا دانشگاهم، بیا بم بگو. بای» فکر کردن نمی خواست به هر آدم عاقلی که می گفتند بیا تو فیلم بازی کن می رفت حالا که فیلم یه نویسنده ی تازه کاری که کتابش ترکونده، دیگه عمراً فکر کردن نداشت...

«مهربان»، دختر عجیب غریبی بود، برام خیلی عجیب بود توی دانشگاه با بچه ها یعنی پسر ها جوری حرف میزد انگاری داره با سگش داره حرف می زنه اما با این دوستای فیلم سازیش نه انگاری داداشش بودند البته اونجا هوای من رو خیلی داشت وقتی کار تمام میشد بهم می گفت:« اگه تحولیت گرفتم به خاطر این بود که جلوی این تهرانی ها همشهری هام روخوب نشون بدم بود وگرنه من همون مهربانم با همه ی مهربانی هایی که به تو امثال تو داشتم!» همون موقع ها بود که صدای دل دردم رو می شنیدم با خودم می گفتم اینم مثل بقیه فقط می خوایش که باهات باشه و بگی داف من شاخه این رو می خوای که بگی: من مخ داف فرهنگی رو هم می زنم همین! اما این دل درد بود نه یه کرم که بلوله! داشتم عاشق می شدم این رو خودم می فهمیدم، می فهمیدم که به دستاش یه جور دیگه نگا می کنم وقتی لیوان چایی رو بهم میداد لیوان رو بو می کردم از خدام بود که پالتو و یا سوئی شرت اش رو در بیاره تا من یکم قایمکی بوشون کنم، اما از بس همیشه سردش بود هیچ وقت در نیاورد.از همه دوست دخترهام بدم می یومد حتی دوست دختر فاب ام رو هم پیچوندم، روزهای آخر کار دیگه نتونستم تحمل کنم می دونستم اگه این فیلم تمام بشه مهربان دیگه حتی جواب سلامم رو نمی ده تا تنور داغ بود باید می چسبوندم دل و زدم به دریا و رفتم بهش گفتم که یه روزی با هم قرار بذاریم بریم یه جای دنج بشیینیم در مورد کتابت صحبت کنیم، در مورد کتاب حرف زدن تنها وسیله ای بود که می تونست اون رو سر قرار بکشونه.قبول کرد و یه روزی رو اتنخاب کرد...

- من هیچی از کتابت نفهمیدم!

-اتفاقاً منم تعجب کردم وقتی گفتی می خوای در موردش باهام صحبت کنی!

- خوب، حالا توضیح بده!

- می گم این جا پاتوق دوست دخترات نباشه؟یه وقت ما رو با هم  ببینن ته دلشون خالی بشه!

- فکر کردم عوض شدی،خیلی وقت بود ازت نیش و کنایه نشنیده بودم!

- تو همون«امین»ای هستی که بودی منم همون مهربانم با تمام مهربانی! به هر حال هر سخنی جایی دارد و هر نکته مکانی!

- خوب از کتابت بگو.

- الاغ رو چه به دانایی؟

-یعنی چی؟

- هیچی بابا، اینجا اومدم که مطمئن بشم شک ام به یقین می پیونده یا نه؟که پیوست!الان هم کار دارم باید برم، فردا آخرین روزه کار توئه بیا، بای.

-صبر کن حرفم رو بزنم بعد برو...

بی اعتنا به من نشست،زل زد به پنجره ...

-ببین مهربان..من...بذار از یه سؤال شروع کنم .. میدونی عشق چیه؟

نگام کرد خندید و گفت:«از کی تا حالا موسیخ سیخ های داف باز یاد گرفتند «عشق» رو تلفظ کنند؟

از حرفش اول ناراحت شدم مو سیخ سیخی نبودم اما دختر باز بودم به روی خودم نیاورم دو گفتم:« می دونی چیه یا نه؟

- عشق یه تجربه است که هر انسانی دچارش می شه و کسی تا دچار نشه نمی تونه بفهمه چیه، حتتی اگه عاشق هم شده باشه نمی تونه این حس رو تعریف کنه.

- حالا من دچار شدم، دچار یه عشق مهربون به مهربونی تو، اگه بت بگم باهام دوست باش این میز رو تو صورتم خورد می کنی، اگه بگم می خوام بیام خواستگاریت او ن چیز هایی که تو کلاس دفاع شخصی یاد گرفتی رو روی من پیاده می کنی ، حالا می گی چه کار کنم؟

آماده بودم که بهم فحش بده یا بزنه تو گوشم اما خیلی خونسر آیینه اش رو از توی کیفش درآورد و خودش رو برانداز کرد و گفت:« فکر کردم تغییر کردم که این حرف رو زدی، خاطر خواهات بفهمن این جا زر زیادی زدی، پدر من و تو و جد و ابادمون رو در میارن،  مبادا از این علاقه کشکی ات به کسی چیزی بگی!

- علاقه کشکی؟ اما من...

- اما من دوستت دارم نه؟ به همه ی دوست دختر هات همین رو گفتی نه؟عشق جربزه می خواد نه یه خربزه مثل تو! عشق عاشق می خواد نه یه پسری که از احساس بویی نبرده، اون موقع که باید می یومدی، نیومدی من رو به دکمه ی لباست هم حساب نکردی ، شاید تو یادت رفته باشه اما من یادم نرفته الانم اومدی سراغ من که بگی بلدی مخ آدم فرهنگی هم بزنی نه؟

- هر چی دلت خواست گفتی دمت گرم...

- «و سرت خوش باد!»

- « سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!»

- نه بابا! بلدی!

- تو فارسی عمومی بود!

- حتی آدم رو هم امیدوار نمی کنی!

- چرا باید برات نقش بازی کنم؟

- شما بازیگر قابلی هستی من این رو فهمیدم! دفعه دیگه که رفتم تهران از زیر سنگ هم که شده مسعود کیمیایی رو پیدا می کنم می گم پولاد رو بیخیال امین رو بچسب!

- خوب؟

- خوب به جمالت!

- یه کلام!آره یا نه؟

- نه!

- چرا؟

- دیگه!

- اه توام!

- من رو واسه چی دوست داری؟

- برای دستهات، موهات ...

-«مرا به زوزه ی دراز توحش در عوض جنسی حیوان چه کار؟»

-بهم فرصت بده، خواهش می کنم..

- منظورم رو از اون شعر فهمیدی؟

- نه

- پس نه

- ثابت می کنم که دوستت دارم.

- عشق با هیچ کدوم از اون فرمول هایی که واسه آقا مهندس شدن حفظ کردی اثبات نمیشه، زور بیخود نزن!

-بی انصاف نباش...ترو خدا

- نه، تمومش کن!

 

بلند شدو رفت ، بعد از اون ماجرا دیگه سراغش نرفتم ، اون هم سرد تر از قبل شده بود و اشتباه از من بود....

من فارغ التحصیل شدم توی تمام این سال ها عشق مهربان کمرنگ نشد ،با تمام وجودم می خواستمش، یک سالی از تموم شدن درسم گذشته بود تو شرکت بابام کار می کردم یه روز مهربان رو توی شرکت دیدم، هیچی نگفت من رو دید اما حتی پاسخ لبخندم رو هم نداد، بابا گفت اومده با آقای فلانی مصاحبه کنه...دیدن مهربان همون و آتش عشق روشن شدن همون نتونستم تحمل کنم تا دم در خونه شون رفتم دنبالش، به مامانم گفتم زن می خوام باید خونه هم بهم بدید می خوام از این جا برم تو شرکت عمو که تهرانه کار می کنم...

وقتی مهربان گفت بله باورم نشد،دلم میخواست بغلش کنم، اصلاً به این فکر نکردم که چرا گفت بله چی شد که گفت بله..فقط خوشحال بودم از این که عشقم به وصال رسیده بود....

رفتیم تهران مهربان توی یه روزنامه کار می کرد، می نوشت، گاهی اوقات هم می رفت توی یه شرکت کامپیوتری کار می کرد، منم توی شرکت عموم مشغول بودم...مهربان با همه مهربون بود به جر من همه چیز رو از من دریغ می کرد...شب ها شام می ذاشت جلوم بهش می گفتم چرا خودت نمی خوری می گفت من رژیم دارم...می گفتم بریم بیرون می گفت کار دارم می گفتم بریم سینما فلان فیلم می گفت تو جشنواره دیدمش...تا به سرم زد و گفتم بیا بچه دار شیم...گفت:«آها درد گرفته ات می گی بچه؟آره؟» شب های اول که حتی پیشم نمی خوابید، بی خوابی یا کتاب خوندن رو بهونه می کرد میرفت تو اتاق کتابهاش(!) می خوابید، وقتی دستش رو می گرفتم دستش رو می کشید وقتی می خواستم ببوسمش روشو بر می گردوند، اما باز هم دوسش  داشتم...

یه شب بعد از عمری دراز کشید پیشم گفتم:« کاش با من هم مهربون بودی..»

فردا علم شلنگه ای به راه انداخت که نگو نپرس:

داشت تلویزیون نگاه می کرد رفتم جفتش نشستم دستش رو گرفتم دستش رو کشید و زد تو گوشم بلند شد شروع کرد داد و فریاد کردن:« دیگه از دستت خسته شدم! فکر کردی من چیه ام؟ فاحشه؟که میل جنسی ات رو برآ ورده کنم ؟برو به درک برو به جهنم دیوونه ام کردی هر جوری که بهت می فهمونم من بدم میاد یکی هی بهم بچسبه دستم رو بگیره موهام رو ناز کنه، ببوستم ، نمی فهمی آخه چرا انقدر تو گاوی؟! می خوای حال کنی زنگ بزن برات داف بیارن به من چه؟!»

هیچی نگفتم فقط نشستم یه گوشه و گریه کردم،مهربان اومد دست انداخت گردن و گفت:«ببین یک مرد می گرید...»، بوسیدم، گفتم:« چرا من رو دوست نداری؟» گفت:« اگه دوست نداشتم باهات ازدواج نمی کردم، دوست دارم...» اون شب اولین و آخرین شبی بود که مهربان با من مهربان شد، فردا که از خواب بیدار شدم دیدم رفته و با همون رژ لبی که من براش گرفته بودم و هیچ وقت ازش استفاده نکرد روی آیینه نوشته بود:

« تو به من می گویی ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من و به تو می گویم ای نا آشنا

 بگذر ازمن، من تو را بیگانه ام!»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 3:15 AM  توسط یکتا  | 

مغزم کار نمی کنه تا اطلاع ثانوی من تعطیلیم کلاً!دلیل می خوای باشه:

۱.سرم درد می کنه!

۲.چشمام درد می کنه!

۳.دستم درد می کنه!

۴.دلم درد نمی کنه!

۵.افتادم!پام درد می کنه!

کلا! شرایط برای نوشتن مساعد نیست...شاید هم کلاْ دیگه ننوشتم ...یه دفعه دیدی حال و احوالم اومدسرجاش همین فردا نوشتم..شاید هم ...هم هیچی!

اینجا تاریکه واسه همین صفحه رو سفید کردم تا ببینم..میرم دنبال یه چراغ..نمی خوام کسی بهم کبریت بده میرم که خورشید رو پیدا کنم...اگه نیومدم بدونین که هیچی پیدا نکردم حتی یک جرقه!

فعلاْ بای..

پی نوشت:وبلاگی که ۲-۳ نفر بیشتر نخوننش همون بهتر که صاحابش بره بمیره!

با قرمز نوشتم تا چشمتون درآد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 2:22 AM  توسط یکتا  | 

دلم برای همه ی دلتنگی هام تنگ شده برای نا امیدی ها و افسردگی ها برای گریه هام...دیشب سیر دل گریه کردم برای اولین بار چشمام قرمز شد...توی اون نا امیدی ها یه راه بود که می دونستم به کجا میرسه بد هم نبود..مرگ...حداقا بعد از هشت سال از این تنهایی در میومدم...میرسیدم به مامانم...حالا که مثلاً حالم خوب شده چی؟انتظار چی رو بکشم؟به چی امید داشته باشم؟داشتم به کتاب خونه ام نگاه می کردم..اووووووووووووووووه این همه کتاب خوندم! که چی بشه؟چی شد حالا؟اووووووووووووه این همه روزنامه و مجله تازه نصفشون هم باهاشون شیشه پاک کردن!که چی بشه؟چی شد حالا؟اووووووووووووه این همه فیلم؟که چی بشه؟اووووووووووه این همه نوشته؟که چی بشه که چی شد؟اووووووووه این همه درس خوندم که چی بشه؟بشم مهندس؟خوب شدم بعد که چی؟افتخار توی دنیا؟ما که مهر جهنم رو از همین دنیا زدن رو پیشونیمون..اینم خدامونه که عذاب پشت عذاب می فرسته...

راستش رو بگم چه کاریه؟خسته ام ...از این تنهایی از یکی یک دونه بودن، از این روزهای کسالت بار،از این زمستونی که حتی آسمونش ابری نمیشه، از خودم، از زندگی ای که دیگه برام مهم نیست آخرش چیه حتی امروزش هم برام اهمیتی نداره...از آدم بزرگ شدن خودم داره حالم به هم می خوره

نمی خوام بزرگ بشم، وقتی به عکس های بچگیم نگاه می کنم شیشه ی بغضم میشکنه به روزهای معصومی که کوچکترین آرزوم داشتن یه ستاره بود!روزهایی که پر از غرور کودکی بود.روزهایی که این روزهای گرفته و ابری بی بارون امروز رو نمی دید..میدید بزرگ شده مثل مامانش...به روزهایی که می نشتم تو مهمونی عروسک هام و کسی بازیم رو به هم نمی ریخت، به روزهایی من شاهزاده ی خونه مون بودم و مامانم شده بود عاشق من! به شب هایی که تا صبح تو ی آغوش بی دغدغه می خوابیدم...به خنده های خودم و مامانم که دیگه نیست...دیگه فقط بغضه و اشک و آه و درده!

من«هیچ» را در راه هادیدم..من ویرانی خودم را دیدم وقتی خاک شدن دست های تو را ندیدم!

بچه که بودم دوست داشتم برگ باشم که زود خشک میشه و می افته،دوست داشتم ستاره داشته باشم..حتی باغچه ی خونمون که پر از علف هرز بود رو دوست داشتم جون اون روزها کسی بود که برای بودنش آرزوی مرگ خودم رو می کردم...

حالا هیچی نمی خوام:تنها تر از یک برگ با بار شادیهای  مهجورم در آب های سبز تابستان آرام می رانم تا سرزمین مرگ

تو تمام این سال هابه خودم گفتم :گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است

بچه که بودم عاشق تاریکی بودم مثل مامانم..حالا هم همینه..من و تاریکی..اونقدر روحم تاریک هست که با تاریکی گم بشه...و جسمم اونقدر با این روح تاریک همآغوشی کرده که باش یکی شده...می مونه دلم که تنها قسمتی از وجود منه که ارزش داره بمونه و خوشبخت بشه به خاطر تمام غصه هاش به خاطر تمام کودکی که تباه شد و آغاز راه تازه ای که تمام شد و زندگی که قشنگ نشد...فقط دلم حق داره بمونه چون تاریک نیست....مثل فرشته ها سفیده...اون حق داره که بمونه چون تا حالا کسی قدرش رو ندونسته دلی که دل نبود شده بود چاه غم چاهی که من باهاش حرف می زدم اون غم های من رو می گرفت تا من بخندم. فقط اون حق داره چون من با تمام خودخواهی غم های روحم رو به دلم تحمیل می کردم....

«من هیچ گاه پس از مرگم

جرئت نکرده ام که در آینه بنگرم

 و آنقدر مرده ام

 که هیچ چیز مرگ مرا

دیگر ثابت نمی کند.»

و من روزی با تمام آرزوهایم و ستاره های کاغذی ام دفن می شوم...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 3:31 AM  توسط یکتا  | 

متهم ردیف اول:جوان

جرم:جوانی کردن،پاساژگردی،بی فرهنگی، نابود کردن عشق،بی اعتنا ء به زندگی،سرخوش و لاابالی، به کار بردن کلمات سخیف در گفتار روزانه­ اش، رقم نزدن حماسه(مثل انقلاب نکردن،نجنگیدن، و دوم خرداد رقم نزدن!)، بیکار و علاف بودن،اعتیاد، بی اخلاقی،ایجاد فساد و فحشا در جامعه، آزار دادن پدر و مادر، درس نخواندن،بی آرمان بودن، کتاب نخواندن،فیلم ندیدن، گوش دادن وزمزمه کزدن اهنگ های مبتذلی چون رپ و متال و نا امیدی و ....

قاضی دادگاه:پنجاه و جند ساله ها، چهل و چند ساله ها و سی و چند ساله ها!

دفاعیه متهم:

«سلام

به نام خدا!هستم!همه ی این هایی که گفتی رو قبول دارم وهستم!

پاساژگردم؟هستم !انکار نمی کنم..دلیل هم دارم: هر انسانی قدرت اختیار داره ..من هم دوست دارم پس!

میگی پاساژگردی کار بیخودیه ،چه کاری بود که بخوام انجام بدم جزاین؟

آرمان گرایی رو شما به ما یاد دادی؟دکتر- مهندس شدن!یادتون که نرفته؟

خوشیم؟لاابالی هستیم؟دهنمون باز میشه فقط فحش میاد بیرون؟بی اعتنائیم؟این صورت ها سرخ با رژگونه این رنگی نشده جای سیلی شماست که هر جایی رسیدید واسه نابود کردنمون زدید واسه بی آبرو کردن...بی اخلاقیم؟توی قرنی زندگی می کنیم که شرف ارزان است !

بی فرهنگیم؟فرهنگ رو شماها یاز یر آب می برید یا زیر خاک!چی ازش مونده که بخواییم از فرهنگ یادی کنیم ؟چوب حراج بهش زدید..اون موقع که باید فکر کنی نکردی حالا تقصیر گناهت رو گردن من ننداز!

حماسه رقم نزدیم؟ هر وقت خواستیم متحد بشیم شماها جز یه اتاق سرد و تاریک یا یه قبر چیز دیگه ای برامون نذاشتید.انقلابی که ما نکردیم شرف داره به انقلابی که شما کردید!

نجنگیدیم؟مگه جنگی شد؟انتظار نداری که بریم واسه ی مردم غزه بجنگیم؟!وانتظار هم نداشته باش که پا در جنگی بذاریم که شروعش از یه عقل ناقص ایرانی بوده!

دوم خرداد رقم نزدیم؟12 میلیون رآی آقای رئیس جمهور رو مردم ندادند بلکه یک نفر داد!

تحصیلاتمون از شماها بیشتره اما کار نداریم، چون شماها قصد پیاده شدن از زندگی رو ندارید،به جاش ما پیاده شدیم!

معتادم؟آی که نمی دونی توهم زدن و رفتن از این دنیای کوفتی چه لذتی داره ، وقتی تو دود گم میشی حس می کنی وسط ابرها پرواز می کنی!اما یادت نره که این بلایی بود که از سیگار کشیدن تو شروع شد!

فاسدم ؟فاحشه ام؟درس خوندم که کار کنم، کاری نبود،پولی هم به دست نیومد،عاشق شدم، گفتن پول داری؟ گفتم نه گفتن هررری!من هم نیازهایی دارم مثل امثال تو، بلد نیستم صیغه کنم ،مجبور میشم با دوستم نیازم رو رفع کنم!

من یک دخترم که نمی تونم خرج زندگیم رو دربیارم،خودم رو می فروشم راه بهتری سراغ داری؟

دم از فاحشگی نزن که من فاحشه، سگم شرف داره به تو باکره که گناه ی کبیره ات رو زیر چادر و ریش و نماز و روزه قایم می کنی و با دو بار مکه رفتن میشی حاجی!

پدر و مادر من می خوان من چیزی بشم که اون ها نشدند، می خوان ادامه دهنده ی راه اون ها باشم ،من عروسک خیمه شب بازی نیستم، انسانم، انتخاب می کنم.

درس نمی خونم؟با فرمول انتگرال  و مشتق و لگاریتم و حل کردن معادله ی 3 مجهولی و رو هوا تست فیزیک زدن،زندگی نمی چرخه،برای من بی آرمان نمی چرخه!

کتاب ، فیلم و موسیقی....دست کم می تونم واسه این تا صبح از خودم دفاع کنم...اما حرفی نمی زنم تا فیلمی مثل چهارچنگولی روی پرده ی سینمابره و همه چهارچنگولی فیض ببرند!

و اما نا امیدی ...بهم یاد دادی با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمی شه، گفتی فکرنان باش که خربزه آب است....دست رو هر چی گذاشتم شد خربزه و نذاشتی ببینیم آبه یا نه!

رفتی سر کار !از جهنم گفتی اون قدر من رو ترسوندی که شب ها خوابش رو می دیدیم، واسه اب خوردن هم شک می کردم که با دست راست بخورم یا با دست چپ...هر کار ی که من کردم شد گناه شد بد...هر حرفی که زدم بهم خندیدی و گفتی برو بچه برو با پلی استیشنت بازی کن!

حالا هم داری محاکمه ام می کنی بی هیچ شاهدی بدون هیچ وکیل مدافعی از قبل هم حکم اعدام رو صادر کردی این دادگاه رو به هم زدی تا مردم بدونند که تو به حق عدالت کردی....

بزن!بزن که صدای کشیده های اب نکیشده ات از هر صدایی خوش تراست!بزن اما یادت باشد این باد را تو در کوچه دواندی تا دست های من ویران شود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 2:57 AM  توسط یکتا  | 

۸-۹ ساله که بودم فکر می کردم یه بازیگرم،فکر می کردم زندگی من یه فیلمه که روی پرده ی سینما به نمایش گذاشته شده و یه عالمه آدم نشستند وبا زن و بچه هاشون دارن به من نگاه می کنند.

۱۰ ساله که شدم حس کردم که یکی یا یه چیزی همش حواسش به منه..وقتی گریه می کنم نوازشم می کنه..فقط تماشاگر نیست ...با من گریه می کنه، می خنده...

حالا می دونم اون کسی که من رو نگاه می کنه مراقبه منه فرشته ی نگهبانمه که همه جا هست و ازم محافظت می کنه...فرشته ای که از طرف خدا اومده...فهمیدم فقط خداوند حق داره مرگ رو تعیین کنه...

خدا همه جا هست همیشه به فکر ماست ..در های بهشت بازه برای کسانی که ایمان دارند نه کسانی که فقط سجده می کنند...

خدا درقلب آدم هاست نه در پوشش اون ها ....همه ی ما یک فرشته ی محافظ داریم باید او ن رو تو ی دلمون پیدا کنیم ....

از خدا نخواه که همه ی آرزوهات رو بر اورده کنه چون ..خداوند هر کسی رو که بخواد دیوانه کنه به ارزوهاش می رسونه...

خدا تو قلبه آدم هست..نزدیکتر از چیزی که بخوای فکرش رو کنی..

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:19 AM  توسط یکتا  |