|
|
|
|
|
اهل فیلم دیدن نیستم...حوصله اش رو ندارم سالی یه بار به زور می رم سینما..تازه تو سینما هم خوابم میبره..تو خونه هم یه فیلم دو ساعته چهار ساعت طول می کشه تا نگاش کنم....این هار و گفتم که گفته باشم اگه اسم «گیس بریده» رو اوردم نگید چقدر از دنیا پرتم!حرفهایی هم که میزنم شاید به موضوع فیلم ربطی نداشته باشه اما یدن این فیلم بهانه ای شد برای نگاهی به مشکلات یه دختر ایرونی!
نمی دونم چند درصد دختر های ایران مشکل مریم رو دارند؟همه شون پاک هستند و کتک می خورند یا واقعاً یه ریگی تو کفششون هست..اما می دونم یکی از مشکلات بزرگ جامعه ی ما همینه...با مردم دهن بین و خبر چین ایرانی این وضع بدتر هم میشه...من یه دخترم،مشکلات این چنینی ندارم ولی میدونم که خیلی سخته صدتا نگاه به تو باشه که چی کار می کنی گجا میری با کی میای ....وقتی بچه بودم دوست داشتم پسر باشم که کسی کاری به کارم نداشته باشه هر جا میحوامب رم.با هر کی که می خوام دوست بشم ، تا نصف شب بیرون باشم،فوتبال بازی کنم کسی بهم نگه این جا نرو این جوری نخند اون جوری حرف نزن...واسه این که سنگین و رنگین نباشم واسه این که مجبور نباشم ادای خانم بزرگ ها رو در بیارم .و هی بهم نگن از ین یا بگیر چقدر به خودش کلاس می ده ،از اون یاد بگیر چقدر متینه!... دختر بودن توی ایران ..نمی دونم چیه ولی وحشتناکه..حتی اگه دانشگاه هم قبول نشی یه مشت آدم دهن بین میشینن ور دل هم و هی می گن:«معلوم نیست تو این یه سال چی کار کرده که قبول نشده..».«آره من خودم چند دفعه دیدمش داشت با یه پسری حرف میزد» و از این اراجیف.... اگه دو نفر هم دیگه رو دوست داشته باشند،آیا اشکالی داره با هم دوست بشن؟زیر نظر خانواده...وقتی خانواده ها فرزندانشون رو از عشق میترسونند اون ها هم همه یکارهاشون رو یواشکی انجام میدن و خدا میدونه به کجا ها که نمی رسند..هر چند که دوستی های امروزی بیشتر شبیه سرگرمی و بچه بازیه تا یه دوستی سالم...دوستی که سراسر دروغه..پس کلاً باید بیخیال دوستی با جنس مخالف شد! اگه من تو خیابون بخندم بهم می گن جلف ..اگه لباس شاد بپوشم بهم میگن خراب(البته توی شهر ما!)....میشم سیاه پوش همیشه اخمو... من اگه عاشق بشم باید سکوت کنم تا یکی بیاد خواستگاریم و این عشق رو از سرم بپرونم..من اگه بهترین مهندس دنیا باشم تا وقتی که تو ایرانم همه بهم می خندند و میگن تو نمیتونی کار کنی...اگه بخوام به آرزوهام برسم صدنفر میان میگن ای بابا کی با نوسنده شدن به جایی رسیده..بشین درس ات رو بخون کار کن...یه شوهر پولدار پیدا کن... موندم که این همه ایده یقشنگ از کجا به ذهن این مردمان عزیز میرسه؟همه چیز رو در پول میبینند هر دختری شب تا صبح بیدار باشه بهش مشکوک میشن که این حتماً شب ها با یکی حرف میزنه !یا اگهیکیم دیر بیاد خونه حتماً با یکی قرار داشته..دیر بره مدرسه هم همین طور...مشکلات یه دختر ایرانی چیه؟ مدرسه ؟کلاس؟لباس؟امکانات رفاهی؟واقعاً این ها دردی رو درمون می کنه؟آدم های مدرنیته ی امروزی همه چیز رو در آخرین سیستم میبنند به جز مهر و محبت! تویه دختری متهمی به خراب شدن در جامعه ...به باعث بانی فساد ..تو همه رو تحریک می کنی تو مشکل داری که نامه ی عاشقانه واست میاد...تو به جرم دختر بودن نباید باشی!! |
||
|
|
|
|
|
دیروز روز تولد من بود روزی که من از تو متولد شدم،امروز روز تولد توست روزی که تو مثل من متولد شدی،دایی روزهای تولدمون رو قاطی می کنه، بین خودمون باشه خودم هم بعضی وقت ها قاطی میکنم آخه از نفس هم به هم نزدیک تریم....اما آخرش جوابم رو ندادی چرا خواستی من به دنیا بیام؟
-عشق دلیل نمی خواد. -بعد از ۸ سال جوابم رودادی..عجیب نیست؟ -نه،دیگه وقتشه؟ -وقت شوهر؟!!!!!!! -۸ سال پیش قسم خوردی که به جز من کسی دیگه ای رو تو دلت راه ندی... - هنوزم سر حرفم هستم - قسم ات رو بشکن - چرا؟ -چون از این تنهایی داری عذاب می کشی - خودم انتخابش کردم..سخت نیست..آرامش بخشه -بشکنش - گفته بودم اگه بری.... -تیغو می کشی رو رگهات؟ - نه،قلبم رو آتیش میزنم - مگه عاشقی؟ - مگه تو نیستی؟ -دل من پوسیده است - نه مال من نوسازه! - بسازش - سیمان گرونه! - با عشق -تو که میگی عاشق نباشم نباشم -نگفتم نباش گفتم قسم ات رو بشکن -مگه نه که تو عاشق منی؟ - آره -خوب منم عاشق تو ام..این به اون در! -من فقط تو رو دارم - نه من ۱۰۰ نفر دیگه هم دارم! -تو جوونی - نه تو نبودی! -چی بگم؟ - هیچی نگو،تولدت مبارک،یک سال دیگه هم بی تو گذشت |
||
|
|
|
|
-چه زود گذشت.. - از حالا به بعد زودتر هم میگذره _یعنی پیر میشم؟ -آره -من از پیر شدن میترسم -یادمه از 10 سالگی از پیر شدن میترسیدی..هنوزم این ترس رو داری... -خودتم از بچگی از سوسک می ترسیدی ..هنوزم می ترسی -ولی همه پیر میشن... -من نمی خوام .می خوام بمیرم... - مرگ دست خداست -اگه بمیرم مامان ناراحت میشه... - خیلی ها ناراحت می شن -فقط من میرم...اتفاق خاصی نمی افته -تو این جوری فکر میکنی -مگه نیمگی همه پیر میشن..خوب همه هم یه روزی می میرن -نگفتی - چی رو؟ - این که دوسش داری ؟ - کی رو دوست دارم؟ -آره - فرشته ی مرگ... اسمش چی بود؟...عذرائیل؟ - فکر کنم -بلد نیستم اسمش رو بنویسم - تلخه؟ - نه، سخته -راستی چند ساله می شی؟ - 18 -مهمه؟ - چی؟ -عدد 18 - فکر نکنم - واسه تو چی؟ - واسه من؟..یکمی ترسناکه...نگرانم میکنه -که آدم بزرگ بشی؟ -آره -خوب نشو -مامانم می گه بزرگ شدم ..میگه باید یاد بگیرم زندگی کنم - تو که بلدی - تو می دونی که بلدم اون نمی دونه..تازه من بلدم تنها باشم..با عروسکام حرف بزنم..کتاب بخونم،قهوه درست کنم و بخورم، روزنامه و مجله بخرم ولی بلد نیستم زندگی کنم - خوب زندگی نکن - یعنی بمیرم؟ - دوسش داشتی خوب - آره اما... - اما از اینم میترسی؟ - آره - پس زندگی کن -18 ساله دیگه هم؟ - شاید هم بیشتر..شاید هم کمتر - اگه امروز ماشین زدم میشم جوون ناکام؟ - آره - اگه وقتی پیر شدم از تنهایی دق کردم چی؟ - می شی ....نمیدونم -8 ساله که از تولدم بدم میاد -همه یه روزی میرن...به دنیا اومدن تو خواست خدا بود - من از این دنیا خسته ام... - دنیا هم از تو خسته میشه یه روزی ..اون موقع مثل یه تیکه آشغال پرتت می کنه یه جای دور - کجا؟ - پیشه عشقت - مرگ؟ - آره
- تو همیشه تنهایی - می خوای بری؟ - نه -چرا اومدی؟ -راستی تولدت مبارک..18 سالگیت مبارک.. |
||
|
|
|
|
|
من توی مدرسه ای مذهبی در س خوندم..یکی ا ز قوانین اش هم چادر زدن بود...
در مصاحبه ای با دکتر کدیور و کمال تبریزی که به مسأله ی ریاکاری پرداخته شده بود ، دکتر کدیور به این نکته اشاره کرده بودند :....راهم از یکی دو مدرسه ی دخترانه می گذرد،نزدیک این مدارس که میشوم میبینم یک سری از دانش آموزان می خواهند وارد مدرسه شوند چادر از کیف هایشان بیرون می آورند.من م یگویم :اگر چادر سر کردن در ست است فرقی بین نزدیک خانه و مدرسه نیست.خانواده تمایل داشته که دخترشان در این مدرسه درس بخواند.این مدرسه هم قوانین خاص خودش را دارد.این موضوع تضاد فرهنگی ایجاد میکیند.این احترام به فرهنگ چادر نیست بلکه بیشتر دهن کجی است.... فکر نمی کنم چادر نزدن ما به ریاکاری ما بر میگرده بلکه بیشر به ریاکاری مسوولین مدرسه برمی گرده..من دوست ندارم چادر بزنم ونمیزنم..خوب اگه من بیام این چادر رو دم در خونه بزنم ریاکاری میشه یا دم در مدرسه؟..من مذهبی نیستم ولی با چادر زدنم خودم رو مذهبی نشون میدم این ریاست..نه سر پیچی از مقرارتی که دوستشون ندارم...تاز ه خود مسوولین هم می دونستند که دانش آموزان چادر نمیزنند..اما نه تنها این قانون مسخره رو برنداشتند بلکه چادر ملی رو فرم مدرسه کردند...شما وقتی میدونید که مثلاً خواهرتون به حرفتون گوش نمیده آیا باز هم اون رو نصیحت میکنید؟ هرچند که با تضاد فرهنگی موافقم...تضادی که مردم اون رو به وجود نیاوردند بلکه دولت مسبب اون شده..هر انسانی حق داره مطابق با عقیده اش رفتار کنه...نه این که اون چیزی که دولت میخواد(این نکته هم در مصاحبه بیان شده بود )...وقتی من و امثال من چادر نمیزنیم..وقتی همه هم این رو میدونند پس چه اصرای به صالح شدن اجباریه؟ من دوست دارم شال های جور واجور سرم کنه..اما نمیشه مجبورم مقنعه سرم کنم تا گشت ارشاد بهم گیر نده...پس گناه ریای ما پای حساب افراد دیگه ایست نه ما..ما به اجبار وادار بهر یا میشیم و اون چیزی که نیسیتم رو به نمایش می گذاریم...
|
||
|
|
|
|
|
روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خوندم روی میزم پر بود از روزنامه و مجله لباسام رو انداخته بودم وسط اتاقم ..می دونستم اگه مامانم یاد این وضع رو ببینه ، غرغر هاش شروع میشه..امااونقدر غرق کتاب خوندن شده بودم که حتی یادم رفته بود افطار کنم....به ثانیه نکشی د که مامانم وارد شدو گفت:«تو دختر بزرگی شدی شلوارت رو پرت میکنی وسط اتاق؟این چه وضعیه آخه؟باز رفتی این روزنامه های مزخرف رو گرفتی؟به به چلچذاغ هم که گرفتی؟می ری دانشگاه نباید این هار و بخونی دیگه..توی دانشگاه نگی چلچراغ و اعتماد میخونی ها...»وقتی دید کتاب دستمه اخم کرد و گفت:«بازم کتاب خریدی؟تو که همین هفته پیش رفتی 3-4 تا کتاب خریدی...دیگه داری میری دانشگاه ..ولخرجی رو باید بذاری کنار».بلند شدم و رفتم که افطار کنم.
*** قبل از کنکور با مامانم رفته بودم بازار..از کنار یه دکه یروزنامه فروشی رد شدم خواتم چلچراغ بگیرم که مامانم گفت:«یه ماه به کنکور نمونده، بعد این یه ماه دیگه هر مجله ای که میخوای بخر ...تو برو دانشگاه بعد بشین چلچراغ بخون».داغ چلچراغ رو رو دلم گذاشت و رفتیم. *** میخواستم برم کتاب فروشی یه 2-3 هفته ای بود که از خونه بیرون نزده بودم..به مامانم گفتم که با هم بریم گفت نه.گفتم خودم برم.گفت تنهایی؟اصلاً .گفتم من دیگه بزرگ شدم.گفت یه جوری میگی بزرگ شدی انگاری 30 سالته،لازم نکرده بشین فردا با هم میریم. *** حالا نمیدونم بزرگ شدم؟نشدم؟می تونم چلچراغ بخرم ؟نخرم؟دوستام میگن ما هم با مامان هامون یه همچین مشکلا تی داریم...اما چرا؟چرا ما وقتی به نفع پدر و مادر هامون باشه بزرگیم وقتی اون ها نخوان همون بچه کوچولو باقی می مونیم...چرا همیشه ما رو از «جامعه خراب» می ترسونند؟ من می دونم که چرا می ترسونند...اون ها ما رو نمی ترسونند اون ها خودشون می ترسند از تربیت فرزندانشون و رفتاری که باهاشون داشتند...یه آدم عاقل میدونه که توی جامعه ای که خرابه نباید با هر کس دوست شد..نباید سوار هر ماشینی شدنباید در هر مهمونی شرکت کرد،آدم عاقل میدونه اکس و کراک و شیشه و ...چیه، آدم عاقل میدونه ایدز چیه، صفحه ی حوادث روزنامه ها رو می خونه.... پس یا ما عاقل نیستیم یا پدر و مادر ها به ما اعتماد ندارن...عدم اعتماد اون ها ، بی اعتمادی ما رو شامل می شه و ون موقع آدم عاقل برای این که از زیر سلطه ای که هر چند هم که خوب باشه، سعی می کنه بیرون بیاد...آدم عاقل معتاد می شه، مهمونی جور واجور میره،ایدز می گیره و..... کاش کمی پدر و مادر ها ی مهربون و خوب به بچه های کوچولو و نازنازیشون اعتماد می کردند... |
||
|
|
|
|
|
گاهی خوبه آدم خودش رو باور کنه...البته نه اونقدری که به غرور ختم بشه..گاهی خوبه که ادم بجنگه..اما نه به قیمت نابودی...خوبه که گاهی سکوت کرد اما نه به قیمت خفه شدن..خوبه که گاهی آرزوهامون رو فراموش کنیم اما نه به قیمت از بین رفتنشون...گاهی خوبه با خودمون قهر کنیم اما نه به قیمت دشمن شدن با خودمون...خوبه که گاهی برگردیم اما نه با سر افکندگی...
من برگشتم...مینویسم...نه مثل سابق اما مینویسم...به خاط خودم چون بهش نیاز دارم... می نویسم..چون« به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل »... قرار بود حالا حالا ها پیدام نشه..اما نشد...نتونستم ننویسم...نتونستم هیچی نگم...این جا تنها جاییه که دلم می تونه با خیال راحت داد بزنه..اگه ناراحتتون کرد به من بگید..بلدم ساکتش کنم ... بلدم مثل ۳ سال پیش که آقای خاتمی رفت بش دروغ بگم..بگم که برمیگرده...یا مثل همین چند وقت پیش که میخواست بنویسه بزنم تو گوشش و بگم خاک تو سرت که آرزو نکنی...و بندازمش یه گوشه تا خاک بخوره... من بر گشتم و هستم ..شما هم باشید |
||
|
|
|
|
|
برای من هیچ وقت زندگی اون جوری نبود که میخواستم..حالا هم نیست...آرزوهام خاک نشده کشته شدن اونم با تهدید اطرافیان..آدم برای رسیدن به چیزی که دوست داره باید بجنگه..منم جنگیدم..اما شکست خوردم مثل همیشه..همه ی نوشته هام رو سوزوندم..بهترین راه ممکن بود....و اما این وبلاگ..عمرش کوتاه بود کوتاهتر از رویای من...دیگه نمی نویسم..شاید از ترسه..شاید هم خسته شدم..به هر حال اینم سهم ما بود..دلم نیومد پاکش کنم چون آغاز رسیدن به آرزوهام بود...من شکست خوردم..تاوانشم باید بدم...شاید روزی برگشتم شاید تا ابد قلم به دست نگرفتم..اما اگه روزی برگشتم مسلماْ حالا حالا ها نیست..شاید چهار سال دیگه وقتی درسم تموم شد رفتم سر کار دستم رفت تو جیب خودم..یعنی وقتی که پیر شدم و شوق جوونی حتی ریشه هاش هم سوخته باشند وقتی که آرزوها معنایی ندارند وفقط من یه چیز رو میدونم که حال که زنده ام و آرزویی ندارم پس باید درست همون کاری رو انجام بدم که دوست ندارم ..چون چیزی برای از دست دادن ندارم..اما امیدوارم هیچ وقت برنگردم به جای این که برگردم اما با رویاهیا مرده وجوونی ای که گوشه ی اتاق پشت کتاب ها و مجله ها ویران شد..این چند خط فقط به خاطر این بود که بیخداحافظی نرفته باشم..از این که مزخرفات من رو تو این چند ماه تحمل کردید ممنونم...خداحافظ .....
|
||
|
|
|
|
|
فکر میکردم میشه به خواسته هام برسم..۱۰ ساله که بودم عشق گیتار زدن گرفتم..مامانم گفت هنوز کوچیکی..گفت وقتی رفتی دبیرستان ۳-۴ سال به خیال دبیرستانی شدن به دلم صابون زدم..دبیرستان که اومدم گفتم مامان حالا گیتار بخر..گفت تو کنکور داری ۴ سال خوب درس بخون دانشگاه قبول شو بعد گیتار که سهله واست پیانو میخرم..بعد از ۳سال بیخیال همه ی این ها شدم به رویای کودکی ام یعنی نویسنده شدن پناه آوردم..حداقل این یکی رو لازم نبود منتظر دستور سازمان ملل خونه باشم!..توی این یک سال نوشتم هم نوشتم هم درس خوندم ...به جز ۲-۳ تا درس کلاس دیگه ای نرفتم..با خودم می گفتم:«یکتا..تحمل کن..همین چند ماه ..بخون..قبول میشی ..بعد راحتی آزادی کسی کاری به کارت نداره..میشی نویسنده میری توی یه روزنامه تو همین شهر کار میکنی..»اما اوضاع اون جوری نشد که میخوام..حالا که خانواده ام میدونند میخوام نویسنده بشم..میگن:«تو نمیتونی هم درس بخونی هم نویسنده بشی..نمی تونی ۲ تا رو با هم انجام بدی..هوشش رو نداری»..یادم اومد قبل کنکور بهم میگفتند تو خیلی باهوشی فقط پشتکار نداری..حال دیگه همون هوش هم واسشون ندارم...بهم میگن:«وقتی درست تمام شد..برو هرکاری که میخوای انجام بده..این راهی که می خوای بری ته اش چاهی ..اما درس خوندن به در بهشت میرسه...»..نمیدونند ۲۰-۳۰ سال ژیش که خودشون دکتر و مهندس شدن این جوری بوده اما حالا همه ی درها ته اش جهنمه حداقل با انجام دادن کاری که دوست دارم میتونم این جهنم رو تو رویاهام بهشت کنند...خیلی دوست دارم بدونم هم نسلی هام هم یه همچین مشکلات یدارند یانه؟اگه داشته باشند...پس ما بی ستاره نیستیم..بی ستاره مون میکنند...حالا نمیدونم آرزوهام رو کجای اتاقم قایم کنم تا دیگه نبینمشون ....شاید بهتره دست سبزشون رو بسوزنم..یا زیر درخت پرتغال خونمون خاکشون کنم... |
||
|
|
|
|
|
1.در پی اظهارات رئیس عزیز دولت عزیزتر از جانمان که فرموده بودند:« برای خدمت گذاری به ورق پاره نیازی نیست»...تقاضا دارم که عمله بنا یسر جهار راه که از همه خدمت گذار تره باد وزیر بشه یا ما اینجا یه تشکلی داریم به اسم«علافین خدمت گذار» از بین همین ها یکی رو میاریم وزیر بشه کاری که نداره! اصلاً خود من از همه خدمت گذار تر..هم ظرف میشورم هم جارو میکنم هم بچه داری می کنم هم این جا برای شما مزخرف مینویسم هم میخوام مهندس بشم دیپلم هم دارم..حالا بییام وزیر بشم؟!
2.در روزنامه ایران که یک روزنامه مردمی خوشگل تیتری با این عنوان زده بود:«مأمؤریت جدید کانوک غیر قانونی دفاع از حقوق بشر»..فعلا تیتر رو داشته باش تا بریم ببینیم موضوع از چه قراره..شیرین عبادی در این کانون گفته ما از همه ی متهمین عقیدتی و سیاسی دفاع میکنیم و هادی اسمائیلی هم گفته از تقی شهرام دفاع خواهد کرد..اما این روزنامه با طنزی بسیار شیوا اقا شهرام رو تروریست خوانده وگفته این آقا در گروه مجاهدین خلق فعالیت داشته..حلا شما این ها رو بیخیال شو..ببین این ور چی شده..رئیس قشنگ دولت ناناز مون در پی جعلی بودن مدرک وزیرش گفته «هرکسی در مورد این مسئله حرف بزنه بازداشت میشه»، خودتون که میدونید بازداشت در جمهری اسلامی یعنی چی.. چند روز پیش یه جند تا از آشناهای ما که کلاً رهبری رو قبول نداشتندگم شدند خانواده هاشون ردشون رو گرفتنددیدند به جرم کمونیست دارن در یه جای خوش آب و هوا آب خنک گوارا از چشمه های دماوند مینوشند...ای کلک! از کجا فهمیدی زندان اوین رو میگم! 3.نماینده مردم تهران در واکنش به سخنان هاشمی رفسنجانی یه نطق خوشگلی کرند بیا و ببین:«کاش دولت بدلیل اصلی قطع گاز در سال گذشته را به مردم میگفت»...بله کاشکی می گفت تا هیمن یه ذره آبرو هم واسش نمی موند!....حالا کاش میومد دلیل قطع برق رو میگفت تا مردم با چوب یم افتادند به جونش فکر کن!!!! |
||