تبليغاتX
*** مزخرفات یک شب نشین***
و اگر کنار هر پله گلدانی سبز بود!
در خواب هایم بیدار می شوم و در بیداری هایم میمیرم...یه هفته است نخوابیدم...

خواستم نباشم...برم که نباشم...توی وجودم سکوت داره ریشه میگره،سکوتی سرد،تلخ، اندوه وار...

اینر وزها همش یاد رفتنم...یاد رفتن همه ی کسایی که خواستم باشند و بمونند اما نموندند و رفتند،هر کدومشون به یه شکلی رها شدند...نمی دونم کی ام؟چی ام؟آدمم...گریه ام میگیره...

وقتی به تو فکر می کنم

جاده می آید

وقتی در جاده می روم

تو همراهم نیستی

تو جاده در تنهایی من همدستید...

حالا و منم یه جاده

قبلاً چقدر با معنی می نوشتم چقدر حرف داشتم واسه گفتن...حالا سکوتم پر شده از حرف های ناگفته که حتی توی دفتر خاطراتم هم نمی تونم بنویسمشون...

برای جاده مهم نیست که کسی تنها می شود...

کاش فقط تنها می شدم..دارم پوچ میشوم...دستهایم را در باغچه کاشتم سبزخواهم شد؟نمی دانم!

لعنت به این جاده که تموم نمیشه و همش داره اسم من رو فریاد میزنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:28 PM  توسط یکتا  | 

قصه ی رفتن ها انگار با اومدن پاییز گره خورده، رکسانا بهترین دوستم...تنها دوستی که داشتم رفت..از این دیار مرده رفت به جایی که زندگی کنه، رفت که خوشبخت بشه...

رکسانا تنها کسی بود که توی این کشور مثل من بود...تنها کسی که با بودنش تنهاییم رو نمی دیدم...

خیلی دلتنگم...

کلی حرف آماده کرده بودم که بعد این مدت بگم...اما هر چی زدیم پر!

ما میریم یه لیوان قهوه ی تلخ بخوریم و چند خطی بنویسیم و چند خطی بخوونیم...

و عادت کنیم به نبودن عزیزترین دوستمون...شما هم نگران نباشین...عادت که کنم خوب میشم!

پیوست1:

راستی نمی دونم چرا از وقتی دماغم رو عمل کردم برخورد آدما اینقدر خوب شده؟من همونی ام که بودم...هنوزم کتاب خونه ام پر از کتاب های کوچیک و بزرگ هنوزم داستان می نویسم،هنوزم دستبند سبزم رو در نیاوردم..هنوزم و منم و این امید به نویسنده شدن...پس چی عوض شده که همه مهربون شدند؟

پیوست 2:

شروع رویاهای من با سیاست بود،وقتی فهمیدم پدر و مادر نداره بیخیال شدم،دیگه دورو برش نپلکیدم،ما رو چه به این حرف ها،همه ی زندگیم شد نوشتن...نمی دونم چرا حالا همه ی زندگی من با این سیاست گره خورده،حتی واسه خودم شرط گذاشتم اگه چیزی عوض نشه...دیگه تو این دیار بی بارون نمی مونم.....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:20 AM  توسط یکتا  | 

بعضی وقت ها هیچ حرفی برای گفتن نیست...حداقل چیزی ندارم که دل خودم و شماها رو خوش کنم که بگم...هیچ خبر خاصی نیست که در موردش بنویسم...داستانم داره تموم میشه...امیدوارم به صد صفحه برسه...فقط منم و یه دنیا سؤال بی جواب...با یه دنیا امید به پایان خوش این روزهای سبز...رفیق هیچ حرفی نیست...این روزها سکوت زیباترین حرف دنیاست....پس سکوت می کنم....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 3:29 PM  توسط یکتا  | 

/* /*]]>*/ «با نظام روحانیت مخالفم،اما طرفدار خاتمی هستم و می خواهم که خاتمی ما را تنها نگذارد» پارسال این جمله ورد زبونم بود....خاتمی آمد، موسوی هم آمد،خاتمی رفت! همه ی امید ها نابود شد،به جز خاتمی کسی نمی تونه جلوی محمود بایسته...اما باید رأی می دادم،به کی؟بین کروبی و موسوی باید یکی رو انتخاب می کردم،گشتم و گشتم تا به سابقه ی موسوی در عرصه ی فرهنگ رسیدم.... فرهنگ! واقعاً فکر می کنید مشکل ما سیاسی است؟مشکل ما سیاسی نبود!از انقلاب 57 مشکل سیاسی نبود،مشکل ما فرهنگی بود، زمان پهلوی هرکس از یه جا می نالید،یکی از زن ها بی حجاب،یکی از سانسور،یکی از ساواک، یکی از کاباره،یکی از مردان شب زنده دار مست! پدر و مادر های ما در اثر یک جوزدگی رفتند وانقلاب کردند،رفتند تا زندگی خود و بچه هاشون رو تغییر بدهند....که خطا رفتند ...ایران امروز که حاصل زحمات کورکورانه ی پدران ماست تصویر بهتری از زمان پهلوی نداره،حتی بدتر هم هست:تورم 25 درصدی،کشوری که منبع نفت و گاز است بنزین وارداتی میاره و تازه با سهمیه به مردم میده،چول ایران در رده ی پنجم بی اعتبار ترین واحد های چولی جهان قرار داره،ایران یک کشور جوان است که بیشترین قشر معتادین جامع اش هم جوان ها هستند،همه مدرک دارند و بیکار!در این کشور حق به حق دار نمیرسه به کسی میرسه که  پارتی داشته باشه!این جا زن ها یا به یک مرد تبدیل می شوند یا کنج مطبخ می سوزند!با دو تا امضای زیر میز این خاک بر باد میره!از این پیز های ساده بگیر تا اعدام و قتل عام و نقض حقوق بشرواوووووووووووو..... هرکدوم از ماها از هر دری بزنیم،صد تا در دیگه باز میشه،پس شمردن مشکلات ایران و ایرانی دردی رو دوا نمی کنه... «یک دیکتاتور می رود و یک دیکتا تور می آید»..یکی از حرف های آخر بختیار در زمان نخست وزیری اش بود... حرف درستی زد.... وقتتی در رأس هر جنبشی،انقلاب، دولت و یا حکومتی یک فرد قرار می گیرد،که همه چیز زیر نظر همین فرد است،دیکتاتوری به وجود می آید...حالا این فرد هرچقدر هم که آدم خوبی باشه وقتی روی صندلی قدرت میشینه همه چیز فراموش میشه...تاریخ هم این مسئله رو ثابت میکنه،همیشه شاهانی که وزیرهای زبده تری داشتند و در همه چیز با این وزیران مشورت می کردند شاهان عادل تری بودند... پدرهای ما مثلاً تاریخ خواندند...همیشه هم همین خواندن هاشان رو توی سرما می زنند،که ما خواندیم و به این جا رسیدیم شما نخوانده اید و می خواهید به همه جا برسید،آقایان پدر با این همه خواندن خطا رفتند...انقلابی کردند که سراپا اشتباه بود،کسی رو امام خواندند که وقتی به وطن اش برمیگشت در جواب این که چه حسی دارید؟حتی نقش هم بازی نکرد و گفت:هیچ حسی! مردم ایران مردمی سنتی و دینی بودند،کسی در این شکی نداره،و این سنت و فرهنگ ساختگی شون باعث شد در راهی قدم بگذارند که نتیجه اش روی کار آمدن کسانی مثل خامنه ای و محموده! به نظر من مشکل ایران سیاسی نبوده،فرهنگی بوده!اهالی ادب و هنر و فرهنگ انقلاب کردند به خیال این که با آزادی بیشتر می توانند به فعالیت خودشون ادامه بدهند!که این طور نشد! حتی همه پرسی12 فروردین که فقط به مردم این حق رو میداد که بگویند آری یا نه،خبر از آغاز حکومت یک دیکتاتوری دیگر بود...که متأسفانه کسی نفهمید و صدای آن هایی هم که فهمیدند خفه شد! در تمام این سی سال ،هر قدمی که برداشتیم بیهوده بود،امروز نسل من جنبشی را رقم میزند برای از بین بردن فرهنگ و سنت غلط،برای آزادی و عدالت،شعار نمیدم،حقیقته،ما مانند پدرهامون به خیابون نرفتیم که از چاله به چاه بیافتیم،اومدیم تا از این چاهی که روز و شبش ظلمات مطلق رهایی پیدا کنیم...امروز روز قدسه،روز سبزها،روز قدرت دلاوران سبز!الان که دارم این هار و می نویسم نمی دونم در تهران چه اتفاقی افتاده،اما شنیده ها میگه که درگیری بوده با حضور عظیم مردم! اینجا خبری نبود،چند تا جوون اومده بودند تو خیابون که همه رو گرفتند و بردند حتی نگذاشتند یه شعار خشک و خالی هم سر بدهند و متأسفانه اونقدر تعداد کم بود که من از خودم و شهرم خجالت کشیدم! تا مردم ما بفهمند که چه برسشون آمد،خیلی زمان میبره،تا از این فرهنگ...فرهنگ نه!سنت های غلط،بیرون بیایند خدا میدونه چند متر کفن دیگه باید برای جسدهامون آماده کنیم،تنها امیدی که می تونیم داشته باشیم اینه که محمود جنگ جهانی سوم رو راه نندازه...این تنها امید ماست،چون هنوز مردمانی هستند که با یک گونی سیب زمینی،با اضافه حقوق 50 تومنی (که بعد هم ازشون پس می گیرند) منتظر ظهور امام زمانند و ولایت بر حق خامنه ای فریاد می دهند و جانشین خدا،محمود، رو شکر! زمان میبره تا مردم بفهمند،بهشتی که بهشون فروختند قلابیه،خدای قهاری که می پرستند اون خدای رحمانی نیست که وجود داره،زمان میبره تا بفهمند که باید شعار مرگ بر خامنه ای سرداد که جوون های این خاک رو به خون می کشه،نه مرگ بر اسرائیل که با فلسطین دشمنه دیرینه است... همه ی این ها به زمان نیاز دارد..تا وقتی داتشجویی در مملکت وجود داره که میگه اوضاع کشور من گل و بلبله...چیزی تغییر نمیکنه،این روزهای زرد سبز نمیشه....بله!مردم مشکل سیاسی ندارند،مشکل فرهنگی دارند...مشکل اعتقادی دارند...    
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 6:51 PM  توسط یکتا  | 

  نشونه های دیوونه شدن چیه؟آدم با خودش حرف بزنه،از دنیا کناره گیری کنه،به جز دو سه تا دوست دیگه با کسی حرف نزنه،تو ی هیچ جمعی شرکت نکنه،تند تند دفتر خاطراتش رو پر از گله و شکایت بکنه،هی سوال بپرسه...سؤال های عجیب غریب:چرا به دنیا میایم؟حالا که به دنیا میایم چرا زندگی می کنیم؟چرا بعد از این همه زندگی می میریم؟چرا اونی نیستیم که می خوایم؟چرا خدا ما رو به وجود آورد؟چرا تنهاییم؟چرا همش یکی دنبالمونه؟چرا وقتی از همه چیز خسته میشی وقتی هیچ راهی نداری نمی تونی خودکشی کنی؟چرا جانی رو که خدا به ما داده،وقتی خودت هم این جان رو می خوای عده ای بهت میگن بمیر و تو میمیری؟چرا خدا در وقابل این همه سؤال سکوت میکنه؟ تا حکمتش رو دریابیم؟! هر وقت  می خوام از خودم بگم یاد مقاله ی یه جوجه روزنامه نگار می افتم:«به من چه که تو استرس داری برای امتحاناتت،به من چه که امروز کجا رفتی و چی کار کردی،واقعاً لزومی داره این جور مسائل رو توی وبلاگت بنویسی؟...» البته اینم بگم که مجله ی این جوجه روزنامه نگار و همکارانش شده دفتر خاطراتتشون،خوب به من چه که تو از این فیلم خوشت نیومده،به من چه که این کتاب به مذاقت خوش اومده،مگه تو کی هستی؟... بگذریم...حالا از خودم بگم! این روزها یه حال دیگه ای هستم،گیج و مبهوتم،حتی غذا خوردنم هم عوض شده چه برسه به عقایدم،شب ها دو سه تا بطری یه لیتری آب می خورم،تازه صبح که بیدار میشم بازم تشنمه!شب چند تا قرص خواب آور می خورم اما خوابم نمیبره...چرا این ها  رو اینجا میگم؟به شما ها چه که من دارم میمیرم یا نه!         بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم که کاش به جای خون در رگ هایم جرأت جاری بود...اون وقت راحت تر می تونستم خودم رو دار بزنم،به خصوص تو این روزهایی که قرص اعصاب لازمم... هر روز که به سنم اضافه میشه حس می کنم از دنیا بیشتر فاصله گرفتم،این اذیتم میکنه،اینکه مال این دنیا نیستم، این که هیچ چیری برام جذابیت نداره،اینکه دیگه هیچ چیزی توی دنیا نمی تونه  خوشحالم کنه... بعضی وقت ها که به نوشته های قدیمی خودم سر میزنم دلم میگیره از رویاهایی که به باد رفتندفبه امروز خودم نگاه می کنم،به رویاهایی که فردا به باد می روند...به این قصه هایی که می نویسم و می نویسم...قصه های که من نوشتم و فقط من می خونمشون... از جنگیدن خسته ام...چندین ساله که توی میدون ایستادم....دیگه نمی جنگم تو فکر که من تسلیم شدم! شاید تقدیر این بود...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:42 AM  توسط یکتا  |